پنج روزی که در این مرحله مهلت داری...

حاصل کارگه کون و مکان این همه نیست

باده پیش آر که اسباب جهان این همه نیست

از دل و جان شرف صحبت جانان غرض است

غرض این است وگرنه دل وجان این همه نیست

منت سدره و طوبی ز پی سایه مکش

که چوخوش بنگری ای سروروان اینهمه نیست

دولت آن است که بی خون دل آید به کنار

ور نه با سعی و عمل باغ جنان این همه نیست

پنج روزی که در این مرحله مهلت داری

خوش بی آسای زمانی که زمان این همه نیست

بر لب بحر فنا منتظریم ای ساقی

فرصتی دان که ز لب تا به دهان این همه نیست

زاهد ایمن مشو از بازی غیرت زنهار

که ره از صومعه تا دیر مغان این همه نیست

دردمندی من سوخته زار و نزار

ظاهرا حاجت تقریر و بیان این همه نیست

نام حافظ رقم نیک پذیرفت ولی

پیش رندان رقم سود و زیان این همه نیست

 

گر جمله صنم ها را صورت به تو مانستی

در پاي تو افتادن شايسته دمي باشد
ترك سر خود گفتن زيبا قدمي باشد

 

بسيار زبوني‌ها بر خويش روا دارد
درويش كه بازارش با محتشمي باشد

 

زين سان كه وجود توست اي صورت روحاني
شايد كه وجود ما پيشت عدمي باشد

 

گر جمله صنم‌ها را صورت به تو مانستي
شايد كه مسلمان را قبله صنمي باشد

 

با آن كه اسيران را كشتي و خطا كردي
بر كشته گرر كردن نوع كرمي باشد

 

رقص از سر ما بيرون امروز نخواهد شد
كاين مطرب ما يك دم خاموش نمي‌باشد

 

هر كو به همه عمرش سوداي گلي بودست
داند كه چرا بلبل ديوانه همي‌باشد

 

كس بر الم ريشت واقف نشود سعدي

الا به كسي گويي كو را المي باشد

 

خرم آن بقعه که آرامگه یار آن جاست

خرم آن بقعه كه آرامگه يار آن جاست
راحت جان و شفاي دل بيمار آن جاست

 

من در اين جاي همين صورت بي جانم و بس
دلم آن جاست كه آن دلبر عيار آن جاست

 

تنم اين جاست سقيم و دلم آن جاست مقيم
فلك اين جاست ولي كوكب سيار آن جاست

 

آخر اي باد صبا بويي اگر مي‌آري
سوي شيراز گرر كن كه مرا يار آن جاست

 

درد دل پيش كه گويم غم دل با كه خورم
روم آن جا كه مرا محرم اسرار آن جاست

 

نكند ميل دل من به تماشاي چمن
كه تماشاي دل آن جاست كه دلدار آن جاست

 

سعدي اين منزل ويران چه كني جاي تو نيست

رخت بربند كه منزلگه احرار آن جاست

کجایی ای دل و جانم مگر در دل و جانی

كجايي اي دل و جانم مگر كه در دل و جاني

كه كس نمي‌دهد از تو به هيچ جاي نشاني

 

به هيچ جاي نشاني نداد هيچ كس از تو
نشاني از تو كسي چون دهد كه برتر از آني

 

عجب بمانده‌ام از ذات و از صفات تو دايم
كز آفتاب هويداتري اگرچه نهاني

 

چه گوهري تو كه در عرصهء دو كون نگنجي
همه جهان ز تو پر گشت و تو برون ز جهاني

 

منم كه هستي من بند ره شدست درين ره
تويي كه از تويي خود مرا ز من برهاني

 

من از خودي خود افتاده‌ام به چاه طبيعت
مرا ز چاه به ماه ار بر آوري تو تواني

 

در آرزوي تو عمري به سر دويدم و اكنون
چو در سر آمدم آخر مرا به سر چه دواني

 

چه باشد ار ز سر لطف جان تشنه لبان را
از آن شراب دل آشوب قطره‌اي بچشاني

 

اميد ما همه آن است در ره تو كه يك‌دم
ز بوي خويش نسيمي به جان ما برساني

 

ز اشتياق تو عطار از دو كون فنا شد
از آن او بود اين و از آن خويش تو داني
 

وقتی دل سودایی میرفت به بستان ها

وقتي دل سودايي مي‌رفت به بستان‌ها
بي خويشتنم كردي بوي گل و ريحان‌ها
 
گه نعره زدي بلبل گه جامه دريدي گل
با ياد تو افتادم از ياد برفت آن‌ها
 
اي مهر تو در دل‌ها وي مهر تو بر لب‌ها
وي شور تو در سرها وي سر تو در جان‌ها
 
تا عهد تو دربستم عهد همه بشكستم
بعد از تو روا باشد نقض همه پيمان‌ها
 
تا خار غم عشقت آويخته در دامن
كوته نظري باشد رفتن به گلستان‌ها
 
آن را كه چنين دردي از پاي دراندازد
بايد كه فروشويد دست از همه درمان‌ها
 
گر در طلب رنجي ما را برسد شايد
چون عشق حرم باشد سهلست بيابان‌ها
 
هر تير كه در كيشست گر بر دل ريش آيد
ما نيز يكي باشيم از جمله قربان‌ها
 
هر كو نظري دارد با يار كمان ابرو
بايد كه سپر باشد پيش همه پيكان‌ها
 
گويند مگو سعدي چندين سخن از عشقش
مي‌گويم و بعد از من گويند به دوران‌ها

دل و جانم به تو مشغول و نظر در چپ و راست...

 

من چرا دل به تو دادم كه دلم مي‌شكني

يا چه كردم كه نگه باز به من مي‌نكني

 

دل و جانم به تو مشغول و نظر در چپ و راست
تا ندانند حريفان كه تو منظور مني

 

ديگران چون بروند از نظر از دل بروند
تو چنان در دل من رفته كه جان در بدني

 

تو همايي و من خسته بيچاره گداي
پادشاهي كنم ار سايه به من برفكني

 

بنده وارت به سلام آيم و خدمت بكنم
ور جوابم ندهي مي‌رسدت كبر و مني

 

مرد راضيست كه در پاي تو افتد چون گوي
تا بدان ساعد سيمينش به چوگان بزني

 

مست بي خويشتن از خمر ظلومست و جهول
مستي از عشق نكو باشد و بي خويشتني

 

تو بدين نعت و صفت گر بخرامي در باغ
باغبان بيند و گويد كه تو سرو چمني

 

من بر از شاخ اميدت نتوانم خوردن
غالب الظن و يقينم كه تو بيخم بكني

 

خوان درويش به شيريني و چربي بخورند
سعديا چرب زباني كن و شيرين سخني
 

دلم تا عشق باز آمد...

دلم تا عشقباز آمد در او جز غم نمي‌بينم

دلي بي غم كجا جويم كه در عالم نمي‌بينم

 

دمي با همدمي خرم ز جانم بر نمي‌آيد
دمم با جان برآيد چون كه يك همدم نمي‌بينم

 

مرا رازيست اندر دل به خون ديده پرورده
وليكن با كه گويم راز چون محرم نمي‌بينم

 

قناعت مي‌كنم با درد چون درمان نمي‌يابم
تحمل مي‌كنم با زخم چون مرهم نمي‌بينم

 

خوشا و خرما آن دل كه هست از عشق بيگانه
كه من تا آشنا گشتم دل خرم نمي‌بينم

 

نم چشم آبروي من ببرد از بس كه مي‌گريم
چرا گريم كز آن حاصل برون از نم نمي‌بينم

 

كنون دم دركش اي سعدي كه كار از دست بيرون شد
به اميد دمي با دوست وان دم هم نمي‌بينم
 

در رفتن جان از بدن گویند هر نوعی سخن...من خود به چشم خویشتن دیدم که جانم میرود

اي ساربان آهسته رو كآرام جانم مي‌رود

وان دل كه با خود داشتم با دلستانم مي‌رود

 

من مانده‌ام مهجور از او بيچاره و رنجور از او
گويي كه نيشي دور از او در استخوانم مي‌رود

 

گفتم به نيرنگ و فسون پنهان كنم ريش درون
پنهان نمي‌ماند كه خون بر آستانم مي‌رود

 

محمل بدار اي ساروان تندي مكن با كاروان
كز عشق آن سرو روان گويي روانم مي‌رود

 

او مي‌رود دامن كشان من زهر تنهايي چشان
ديگر مپرس از من نشان كز دل نشانم مي‌رود

 

برگشت يار سركشم بگراشت عيش ناخوشم
چون مجمري پرآتشم كز سر دخانم مي‌رود

 

با آن همه بيداد او وين عهد بي‌بنياد او
در سينه دارم ياد او يا بر زبانم مي‌رود

 

بازآي و بر چشمم نشين اي دلستان نازنين
كآشوب و فرياد از زمين بر آسمانم مي‌رود

 

شب تا سحر مي‌نغنوم و اندرز كس مي‌نشنوم
وين ره نه قاصد مي‌روم كز كف عنانم مي‌رود

 

گفتم بگريم تا ابل چون خر فروماند به گل
وين نيز نتوانم كه دل با كاروانم مي‌رود

 

صبر از وصال يار من برگشتن از دلدار من
گر چه نباشد كار من هم كار از آنم مي‌رود

 

در رفتن جان از بدن گويند هر نوعي سخن
من خود به چشم خويشتن ديدم كه جانم مي‌رود

 

سعدي فغان از دست ما لايق نبود اي بي‌وفا
طاقت نميارم جفا كار از فغانم مي‌رود

از تو دل بر  نکنم تا دل و جانم باشد

 

از تو دل برنكنم تا دل و جانم باشد
مي‌برم جور تو تا وسع و توانم باشد

 

گر نوازي چه سعادت به از اين خواهم يافت
ور كشي زار چه دولت به از آنم باشد

 

چون مرا عشق تو از هر چه جهان بازاستد
چه غم از سرزنش هر كه جهانم باشد

 

تيغ قهر ار تو زني قوت روحم گردد
جام زهر ار تو دهي قوت روانم باشد

 

در قيامت چو سر از خاك لحد بردارم
گرد سوداي تو بر دامن جانم باشد

 

گر تو را خاطر ما نيست خيالت بفرست
تا شبي محرم اسرار نهانم باشد

 

هر كسي را ز لبت خشك تمنايي هست
من خود اين بخت ندارم كه زبانم باشد

 

جان برافشانم اگر سعدي خويشم خواني

سر اين دارم اگر طالع آنم باشد

صبح است ساقیا...

 

صبح است ساقیا قدحی پرشراب کن
دور فلک درنگ ندارد شتاب کن

زان پیشتر که عالم فانی شود خراب
ما را ز جام باده گلگون خراب کن

خورشید می ز مشرق ساغر طلوع کرد
گر برگ عیش می‌طلبی ترک خواب کن

روزی که چرخ از گل ما کوزه‌ها کند
زنهار کاسه سر ما پرشراب کن

ما مرد زهد و توبه و طامات نیستیم
با ما به جام باده صافی خطاب کن

کار صواب باده پرستیست حافظا
برخیز و عزم جزم به کار صواب کن

حافظ

بسا نفس خردمندان  که در بند هوا ماند...

 

بسا نفس خردمندان كه در بند هوا ماند
در آن صورت كه عشق آيد خردمندي كجا ماند؟
 
قضاي لازمست آن را كه بر خورشيد عشق آرد
كه همچون ذره در مهرش گرفتار هوا ماند
 
تحمل چاره عشقست اگر طاقت بري ور ني
كه بار نازنين بردن به جور پادشا ماند
 
هوادار نكورويان نينديشد ز بدگويان
بيا گر روي آن داري كه طعنت در قفا ماند
 
اگر قارون فرود آيد شبي در خيل مهرويان
چنان صيدش كنند امشب كه فردا بينوا ماند
 
بيار اي باد نوروزي نسيم باغ پيروزي
كه بوي عنبرآميزش به بوي يار ما ماند
 
تو در لهو و تماشايي كجا بر من ببخشايي
نبخشايد مگر ياري كه از ياري جدا ماند
 
جوابم گوي و ز جرم كن به هر تلخي كه مي‌خواهي
كه دشنام از لب لعلت به شيرين‌تر دعا ماند
 
دري ديگر نمي‌دانم كه روي از تو بگردانم
مخور زنهار بر جانم كه دردم بي‌دوا ماند
 
ملامتگوي بيحاصل نداند درد سعدي را
مگر وقتي كه در كويي به رويي مبتلا ماند
 
اگر بر هر سر كويي نشيند چون تو بت‌رويي
بجز قاضي نپندارم كه نفسي پارسا ماند
 
جمال محفل و مجلس امام شرع ركن‌الدين
كه دين از قوت رايش به عهد مصطفي ماند
 
كمال حسن تدبيرش چنان آراست عالم را
كه تا دوران بود باقي برو حسن ثنا ماند
 
همه عالم دعا گويند و سعدي كمترين قائل
درين دولت كه باقي باد تا دور بقا ماند

 

هر چند پير و خسته دل و ناتوان شدم
هر گه كه ياد روي تو كردم جوان شدم
 
شكر خدا كه هر چه طلب كردم از خدا
بر منتهاي همت خود كامران شدم
 
اي گلبن جوان بر دولت بخور كه من
در سايه تو بلبل باغ جهان شدم
 
اول ز تحت و فوق وجودم خبر نبود
در مكتب غم تو چنين نكته دان شدم
 
قسمت حوالتم به خرابات مي‌كند
هر چند كاين چنين شدم و آن چنان شدم
 
آن روز بر دلم در معني گشوده شد
كز ساكنان درگه پير مغان شدم
 
در شاهراه دولت سرمد به تخت بخت
با جام مي به كام دل دوستان شدم
 
از آن زمان كه فتنه چشمت به من رسيد
ايمن ز شر فتنه آخرزمان شدم
 
من پير سال و ماه نيم يار بي‌وفاست
بر من چو عمر مي‌گررد پير از آن شدم
 
دوشم نويد داد عنايت كه حافظا
بازآ كه من به عفو گناهت ضمان شدم

 

دل به سوداي تو جان در بازد
جان براي تو جهان در بازد
 
دل چو عشق تو درآيد به ميان
هرچه دارد به ميان در بازد
 
ور بگويد كه كه را دارد دوست
سر به دعوي زبان در بازد
 
هر كه در كوي تو آيد به قمار
دل برافشاند و جان در بازد
 
هر كه يك جرعه مي عشق تو خورد
جان و دل نعره‌زنان در بازد
 
جملهء نيك و بد از سر بنهد
همهء نام و نشان در بازد
 
هيچ چيزش به نگيرد دامن
گر همه سود و زيان در بازد
 
جان عطار درين وادي عشق
هر چه كون است و مكان در بازد

 

اي در درون جانم و جان از تو بي خبر
وز تو جهان پر است و جهان از تو بي خبر
 
چون پي برد به تو دل و جانم كه جاودان
در جان و در دلي دل و جان از تو بي خبر
 
اي عقل پير و بخت جوان گرد راه تو
پير از تو بي نشان و جوان از تو بي خبر
 
نقش تو در خيال و خيال از تو بي نصيب
نام تو بر زبان و زبان از تو بي خبر
 
از تو خبر به نام و نشان است خلق را
وآنگه همه به نام و نشان از تو بي خبر
 
جويندگان جوهر درياي كنه تو
در وادي يقين و گمان از تو بي خبر
 
چون بي خبر بود مگس از پر جبرئيل
از تو خبر دهند و چنان از تو بي خبر
 
شرح و بيان تو چه كنم زانكه تا ابد
شرح از تو عاجز است و بيان از تو بي خبر
 
عطار اگرچه نعره عشق تو مي‌زند
هستند جمله نعره‌زنان از تو بي خبر
 

آفتاب رخ تو پنهان نيست
ليك هر ديده محرم آن نيست
 
هر كه در عشق ذره ذره نشد
پيش خورشيد پاي‌كوبان نيست
 
ذره مي‌شو هواي جانان را
كه به جانان رسيدن آسان نيست
 
مرد جانان نه‌اي مكن دعوي
زانكه نامرد مرد جانان نيست
 
شادي وصل تو كسي يابد
كه درين واديش غم جان نيست
 
تا كه دردي نيايدت پيدا
هرچه ديگر كني تو درمان نيست
 
سر درين راه باز و پا در نه
زانكه ره را اميد پايان نيست
 
تن بزن چند گويي اي عطار
هر كسي مرد اين بيابان نيست