
مولانا: دگرباره بشوریدم...
|
دگرباره بشوریدم بدان سانم به جان تو |
|
که هر بندی که بربندی بدرانم به جان تو |
|
چو چرخم من چو ماهم من چو شمعم من ز تاب تو |
|
همه عقلم همه عشقم همه جانم به جان تو |
|
نشاط من ز کار تو خمار من ز خار تو |
|
به هر سو رو بگردانی بگردانم به جان تو |
|
غلط گفتم غلط گفتن در این حالت عجب نبود |
|
که این دم جام را از می نمیدانم به جان تو |
|
من آن دیوانه بندم که دیوان را همیبندم |
|
من دیوانه دیوان را سلیمانم به جان تو |
|
به غیر عشق هر صورت که آن سر برزند از دل |
|
ز صحن دل همین ساعت برون رانم به جان تو |
|
بیا ای او که رفتی تو که چیزی کو رود آید |
|
نه تو آنی به جان من نه من آنم به جان تو |
|
ایا منکر درون جان مکن انکارها پنهان |
|
که سر سرنوشتت را فروخوانم به جان تو |
|
ز عشق شمس تبریزی ز بیداری و شبخیزی |
|
مثال ذرهای گردان پریشانم به جان تو |
مولانا: عقل بند و دل فریب و تن غرور و جان حجاب
|
عقل بند ره روان و عاشقانست ای پسر |
|
بند بشکن ره عیان اندر عیانست ای پسر |
|
عقل بند و دل فریب و تن غرور و جان حجاب |
|
راه از این جمله گرانیها نهانست ای پسر |
|
چون ز عقل و جان و دل برخاستی بیرون شدی |
|
این یقین و این عیان هم در گمانست ای پسر |
|
مرد کو از خود نرفتست او نه مردست ای پسر |
|
عشق کان از جان نباشد آفسانست ای پسر |
|
سینه خود را هدف کن پیش تیر حکم او |
|
هین که تیر حکم او اندر کمانست ای پسر |
|
سینهای کز زخم تیر جذبه او خسته شد |
|
بر جبین و چهره او صد نشانست ای پسر |
|
گر روی بر آسمان هفتمین ادریس وار |
|
عشق جانان سخت نیکونردبانست ای پسر |
|
هر طرف که کاروانی نازنازان میرود |
|
عشق را بنگر که قبله کاروانست ای پسر |
|
سایه افکندست عشقش همچو دامی بر زمین |
|
عشق چون صیاد او بر آسمانست ای پسر |
|
عشق را از من مپرس از کس مپرس از عشق پرس |
|
عشق در گفتن چو ابر درفشانست ای پسر |
|
ترجمانی من و صد چون منش محتاج نیست |
|
در حقایق عشق خود را ترجمانست ای پسر |
|
عشق کار خفتگان و نازکان نرم نیست |
|
عشق کار پردلان و پهلوانست ای پسر |
|
هر کی او مر عاشقان و صادقان را بنده شد |
|
خسرو و شاهنشه و صاحب قرانست ای پسر |
|
این جهان پرفسون از عشق تا نفریبدت |
|
کاین جهان بیوفا از تو جهانست ای پسر |
|
بیتهای این غزل گر شد دراز از وصلها |
|
پرده دیگر شد ولی معنی همانست ای پسر |
|
هین دهان بربند و خامش کن از این پس چون صدف |
|
کاین زیانت در حقیقت خصم جانست ای پسر |
عطار: از میان جان نگیرد عشق او هرگز کنار...
|
این دل پر درد را چندان که درمان میکنم |
|
گوییا یک درد را بر خود دو چندان میکنم |
|
بلعجب دردی است درد عشق جانان کاندرو |
|
دردم افزون میشود چندان که درمان میکنم |
|
چند گویی توبه آن از عشق و زین ره باز گرد |
|
چون توانم توبه چون این کار از جان میکنم |
|
از میان جان نگیرد عشق او هرگز کنار |
|
کز میان جان هوای روی جانان میکنم |
|
این عجایب بین که نگذارند در گلخن مرا |
|
وانگهی من عزم خلوتگاه سلطان میکنم |
|
عشق توتاوان است بر من چون نیم در خورد تو |
|
مرد عشق خود تویی پس من چه تاوان میکنم |
|
چون دل و جانم به کلی راز عشق تو گرفت |
|
من چرا این راز را از خلق پنهان میکنم |
|
نی خطا گفتم تو و من کی بود در راه عشق |
|
جملهی عالم تویی بر خویش آسان میکنم |
|
تا گهرهای حقیقت فاش کردم در جهان |
|
با دل عطار دلتنگی فراوان میکنم |
شاهد بودن و گوش دادن
در جهان تنها یك فضیلت وجود دارد
و آن آگاهی است
و تنها یك گناه،
وآن جهل است
و در این بین ، باز بودن و بسته بودن چشم ها،
تنها تفاوت میان انسان های آگاه و نا آگاه است
نخستین گام برای رسیدن به آگاهی
توجه كافی به كردار ، گفتار و پندار است.
زمانی كه تا به این حد از احوال جسم،
ذهن و زندگی خود با خبر شدیم،
آن گاه معجزات رخ می دهند.
در نگاه مولانا و عارفانی نظیر او
زندگی ، تلاش ها و رویاهای انسان
سراسر طنز است!
چرا كه انسان نا آگاهانه
همواره به جست و جوی چیزی است
كه پیشاپیش در وجودش نهفته است!
اما این نكته را درست زمانی می فهمد
كه به حقیقت می رسد!
نه پیش از آن!
مشهور است كه "بودا" درست در نخستین شب
ازدواجش، در حالی كه هنوز آفتاب اولین صبح
زندگی مشتركش طلوع نكرده بود، قصر پدر را در
جست و جوی حقیقت ترك می كند. این سفر سالیان
سال به درازا می كشد و زمانی كه به خانه باز می گردد
فرزندش سیزده ساله بوده است! هنگامی كه
همسرش بعد از این همه انتظار چشم در چشمان
"بودا" می دوزد، آشكارا حس می كند كه او به حقیقتی
بزرگ دست یافته است. حقیقتی عمیق و متعالی.
بودا كه از این انتظار طولانی همسرش
شگفت زده شده بود از او میپرسد: چرا به دنبال
زندگی خود نرفته ای؟!
همسرش می گوید: من نیز در طی این سال ها
همانند تو سوالی در ذهن داشتم و به دنبال پاسخش
می گشتم! می دانستم كه تو بالاخره باز می گردی
و البته با دستانی پر! دوست داشتم جواب سوالم را
از زبان تو بشنوم، از زبان كسی كه حقیقت را
با تمام وجودش لمس كرده باشد. می خواستم بپرسم
آیا آن چه را كه دنبالش بودی در همین جا و در
كنار خانواده ات یافت نمی شد؟!
و بودا می گوید: "حق با توست! اما من پس از
سیزده سال تلاش و تكاپو این نكته را فهمیدم كه
جز بی كران درون انسان نه جایی برای رفتن هست
و نه چیزی برای جستن!"
حقیقت بی هیچ پوششی
كاملا عریان و آشكار در كنار ماست
آن قدر نزدیك
كه حتی كلمه نزدیك هم نمی تواند واژه درستی
باشد!
چرا كه حتی در نزدیكی هم
نوعی فاصله وجود دارد!
ما برای دیدن حقیقت
تنها به قلبی حساس
و چشمانی تیزبین نیاز داریم.
تمامی كوشش مولانا
در حكایت های رنگارنگ مثنوی
اعطای چنین چشم
و چنین قلبی به ماست
او می گوید:
معجزات همواره در كنار شما هستند
و در هر لحظه از زندگی تان رخ می دهند
فقط كافی است نگاه شان كنید
او گوید:
به چیزی اضافه تر از دیدن
نیازی نیست!
لازم نیست تا به جایی بروید!
برای عارف شدن
و برای دست یابی به حقیقت
نیازی نیست كاری بكنید!
بلكه در هر نقطه از زمین،
و هر جایی كه هستید
به همین اندازه كه با چشمانی كاملا باز
شاهد زندگی
و بازی های رنگارنگ آن باشید،
كافی است!
این موضوع در ارتباط با گوش دادن هم
صدق میكند!
تمامی راز مراقبه
در همین دو نكته خلاصه شده است
"شاهد بودن و گوش دادن"
اگر بتوانیم ...
چگونه دیدن و چگونه شنیدن را بیاموزیم
نامه چارلی چاچلین به دخترش
اينجا شب است.... يک شب نوول.در قلعه ي کوچک من همه ي اين سپاهيان بي سلاح خفته اند نه برادر و خواهر تو و حتي مادرت...به زحمت توانستم بي آنکه اين پرندگان خفته را بيدار کنم خودم را به اين اطاق کوچک نيمه روشن به اين اطاق انتظار پيش از مرگ برسانم.من از تو بسي دورم خيلي دور...اما چشمانم کور باد اگر يک لحظه تصوير تورا از خانه ي چشم من دور کنند.تصوير تو آنجا روي ميز هم هست.تصوير تو اينجا روي قلب من نيز هست.اما تو کجايي؟ آنجا در پاريس افسونگر بر روي آن صحنه ي پر شکوه تأتر شانزه ليزه ميرقصي.اين را ميدانم و چنانست که گويي در اين سکوت شبانگاهي آهنگ قدمهايت را ميشنوم و در اين ظلمات زمستاني برق ستارگان چشمانت را ميبينم.شنيده ام نقش تو در اين نمايش پر نور و شکوه ، نقش آن شاهدخت است که اسير خان تاتار شده است.شاهزاده خانم باش وبرقص ستاره باش و بدرخش اما اگر قهقه ي تحسين آميز تماشاگران و عطر مستي آور گلهايي که برايت فرستاده اند ترا فرصت هوشياري داد در گوشه اي بنشين ، نامه ام را بخوان و به صداي پدرت گوش فرا دار من پدر تو هستم ژرالدين ! من چارلي چاپلين هستم.
آن زمان که برای رسیدن به مکانی چنان شتابان می دوید،
نیمی از لذت راه را بر خود حرام می کنید.
آن گاه که روز خود را با نگرانی و عجله به پایان می رسانید،
گویی هدیه ای را نا گشوده به کناری می نهید!
زندگی که مسابقه دو نیست!
کمی آرام گیرید،
به موسیقی زندگی گو ش بسپارید
پیش از آن که آوای آن به پایان رسد.
زهی عشق...
|
زهی عشق زهی عشق که ما راست خدایا |
|
چه نغزست و چه خوبست و چه زیباست خدایا |
|
چه گرمیم چه گرمیم از این عشق چو خورشید |
|
چه پنهان و چه پنهان و چه پیداست خدایا |
|
زهی ماه زهی ماه زهی باده همراه |
|
که جان را و جهان را بیاراست خدایا |
|
زهی شور زهی شور که انگیخته عالم |
|
زهی کار زهی بار که آن جاست خدایا |
|
فروریخت فروریخت شهنشاه سواران |
|
زهی گرد زهی گرد که برخاست خدایا |
|
فتادیم فتادیم بدان سان که نخیزیم |
|
ندانیم ندانیم چه غوغاست خدایا |
|
ز هر کوی ز هر کوی یکی دود دگرگون |
|
دگربار دگربار چه سوداست خدایا |
|
نه دامیست نه زنجیر همه بسته چراییم |
|
چه بندست چه زنجیر که برپاست خدایا |
|
چه نقشیست چه نقشیست در این تابه دلها |
|
غریبست غریبست ز بالاست خدایا |
|
خموشید خموشید که تا فاش نگردید |
|
که اغیار گرفتست چپ و راست خدایا |
هر شبی وقت سحر در کوی جانان می روم
|
هر شبی وقت سحر در کوی جانان میروم |
|
چون ز خود نامحرمم از خویش پنهان میروم |
|
چون حجابی مشکل آمد عقل و جان در راه او |
|
لاجرم در کوی او بی عقل و بی جان میروم |
|
همچو لیلی مستمندم در فراقش روز و شب |
|
همچو مجنون گرد عالم دوست جویان میروم |
|
هر سحر عنبر فشاند زلف عنبر بار او |
|
من بدان آموختم وقت سحر زان میروم |
|
تا بدیدم زلف چون چوگان او بر روی ماه |
|
در خم چوگان او چون گوی گردان میروم |
|
ماه رویا در من مسکین نگر کز عشق تو |
|
با دلی پر خون به زیر خاک حیران میروم |
|
ذره ذره زان شدم تا پیش خورشید رخش |
|
همچو ذره بی سر و تن پای کوبان میروم |
|
چون بیابانی نهد هر ساعتی در پیش من |
|
من چنین شوریده دل سر در بیابان میروم |
|
تا کی ای عطار از ننگ وجود تو مرا |
|
کین زمان از ننگ تو با خاک یکسان میروم |
چون در شوی در باغ دل مانند گل خوش بو شوی
|
چون درشوی در باغ دل مانند گل خوش بو شوی |
|
چون برپری سوی فلک همچون ملک مه رو شوی |
|
گر همچو روغن سوزدت خود روشنی کردی همه |
|
سرخیل عشرتها شوی گر چه ز غم چون مو شوی |
|
هم ملک وهم سلطان شوی هم خلد هم رضوان شوی |
|
هم کفر و هم ایمان شوی هم شیر و هم آهو شوی |
|
از جای در بیجا روی وز خویشتن تنها روی |
|
بیمرکب و بیپا روی چون آب اندر جو شوی |
|
چون جان و دل یکتا شوی پیدای ناپیدا شوی |
|
هم تلخ و هم حلوا شوی با طبع می همخو شوی |
|
از طبع خشکی و تری همچون مسیحا برپری |
|
گردابها را بردری راهی کنی یک سو شوی |
|
شیرین کنی هر شور را حاضر کنی هر دور را |
|
پرده نباشی نور را گر چون فلک نه تو شوی |
|
شه باش دولت ساخته مه باش رفعت یافته |
|
تا چند همچون فاخته جوینده و کوکو شوی |
|
خالی کنی سر از هوس گردی تو زنده بینفس |
|
یاهو نگویی زان سپس چون غرقه یاهو شوی |
|
هر خانه را روزن شوی هر باغ را گلشن شوی |
|
با من نباشی من شوی چون تو ز خود بیتو شوی |
|
سر در زمین چندین مکش سر را برآور شاد کش |
|
تا تازه و خندان و خوش چون شاخ شفتالو شوی |
|
دیگر نخواهی روشنی از خویشتن گردی غنی |
|
چون شاه مسکین پروری چون ماه ظلمت جو شوی |
|
تو جان نخواهی جان دهی هر درد را درمان دهی |
|
مرهم نجویی زخم را خود زخم را دارو شوی |
از این پستی به سوی آسمان شو
| از این پستی به سوی آسمان شو | روانت شاد بادا خوش روان شو | |
| ز شهر پرتب و لرزه بجستی | به شادی ساکن دارالامان شو | |
| اگر شد نقش تن نقاش را باش | وگر ویران شد این تن جمله جان شو | |
| وگر روی از اجل شد زعفرانی | مقیم لاله زار و ارغوان شو | |
| وگر درهای راحت بر تو بستند | بیا از راه بام و نردبان شو | |
| وگر تنها شدی از یار و اصحاب | به یاری خدا صاحب قران شو | |
| وگر از آب و از نان دور ماندی | چو نان شو قوت جانها و چنان شو |
هر چه آن سرخوش کند بویی بود از یار من
|
هر چه آن سرخوش کند بویی بود از یار من |
|
هر چه دل واله کند آن پرتو دلدار من |
|
خاک را و خاکیان را این همه جوشش ز چیست |
|
ریخت بر روی زمین یک جرعه از خمار من |
|
هر که را افسرده دیدی عاشق کار خود است |
|
منگر اندر کار خویش و بنگر اندر کار من |
|
در بهاران گشت ظاهر جمله اسرار زمین |
|
چون بهار من بیاید بردمد اسرار من |
|
چون به گلزار زمین خار زمین پوشیده شد |
|
خارخار من نماند چون دمد گلزار من |
|
هر کی بیمار خزان شد شربتی خورد از بهار |
|
چون بهار من بخندد برجهد بیمار من |
|
چیست این باد خزانی آن دم انکار تو |
|
چیست آن باد بهاری آن دم اقرار من |
جمله خشم...
|
جمله خشم از کبر خیزد از تکبر پاک شو |
|
گر نخواهی کبر را رو بیتکبر خاک شو |
|
خشم هرگز برنخیزد جز ز کبر و ما و من |
|
هر دو را چون نردبان زیر آر و بر افلاک شو |
|
هر کجا تو خشم دیدی کبر را در خشم جو |
|
گر خوشی با این دو مارت خود برو ضحاک شو |
|
گر ز کبر و خشم بیزاری برو کنجی بخست |
|
ور ز کبر و خشم دلشادی برو غمناک شو |
|
خشم سگساران رها کن خشم از شیران ببین |
|
خشم از شیران چو دیدی سر بنه شیشاک شو |
|
لقمه شیرین که از وی خشم انگیزان مخور |
|
لقمه از لولاک گیر و بنده لولاک شو |
|
رو تو قصاب هوا شو کبر و کین را خون بریز |
|
چند باشی خفته زیر این دو سگ چالاک شو |
در ره او بی سر و پا می روم...
|
|
|
|
|
|
|
|
|
|
|
|
|
|
|
|
|
|
|
|
|
|
|
|
|
|
|
|
|
|
|
|
|
|
|
|
|
|
|
|
|
|
|
|
|
|
|
|

