آن که هلاک من همی خواهد

آن که هلاک من همی‌خواهد و من سلامتش هر چه کند ز شاهدی کس نکند ملامتش
میوه نمی‌دهد به کس باغ تفرجست و بس جز به نظر نمی‌رسد سیب درخت قامتش
داروی دل نمی‌کنم کان که مریض عشق شد هیچ دوا نیاورد باز به استقامتش
هر که فدا نمی‌کند دنیی و دین و مال و سر گو غم نیکوان مخور تا نخوری ندامتش
جنگ نمی‌کنم اگر دست به تیغ می‌برد بلکه به خون مطالبت هم نکنم قیامتش
کاش که در قیامتش بار دگر بدیدمی کان چه گناه او بود من بکشم غرامتش
هر که هوا گرفت و رفت از پی آرزوی دل گوش مدار سعدیا بر خبر سلامتش

 آنکه هلاک من  همی خواهد

آن که هلاک من همی‌خواهد و من سلامتش هر چه کند ز شاهدی کس نکند ملامتش
میوه نمی‌دهد به کس باغ تفرجست و بس جز به نظر نمی‌رسد سیب درخت قامتش
داروی دل نمی‌کنم کان که مریض عشق شد هیچ دوا نیاورد باز به استقامتش
هر که فدا نمی‌کند دنیی و دین و مال و سر گو غم نیکوان مخور تا نخوری ندامتش
جنگ نمی‌کنم اگر دست به تیغ می‌برد بلکه به خون مطالبت هم نکنم قیامتش
کاش که در قیامتش بار دگر بدیدمی کان چه گناه او بود من بکشم غرامتش
هر که هوا گرفت و رفت از پی آرزوی دل گوش مدار سعدیا بر خبر سلامتش

 


مرا اگر تو نخواهی منت به جان خواهم
وگر درم نگشایی مقیم درگاهم

چو ماهیم که بیفکند موج بیرونش
به غیر آب نباشد پناه و دلخواهم

کجا روم به سر خویش کی دلی دارم
من و تن و دل من سایه شهنشاهم

به توست بیخودیم گر خراب و سرمستم
به توست آگهی من اگر من آگاهم

نه دلربام تویی گر مرا دلی باقی است
نه کهربام تویی گر مثل پر کاهم

نه از حلاوت حلوای بی‌حد لب توست
که چون کلیچه فتاده کنون در افواهم

ز هر دو عالم پهلوی خود تهی کردم
چو هی نشسته به پهلوی لام اللهم

ز جاه و سلطنت و سروری نیندیشم
بس است دولت عشق تو منصب و جاهم

چو قل هو الله مجموع غرق تنزیهم
نه چون مشبهیان سرنگون اشباهم

اگر تتار غمت خشم و ترکیی آرد
به عشق و صبر کمربسته همچو خرگاهم

اگر چه کاهل و بی‌گاه خیز قافله‌ام
به سوی توست سفرهای گاه و بی‌گاهم

برآ چو ماه تمام و تمام این تو بگو
که زیر عقده هجرت بمانده چون ماهم

 حضرت مولانا

وای آن دل که بدو از تو نشانی نرسد
مرده آن تن که بدو مژده جانی نرسد

سیه آن روز که بی‌نور جمالت گذرد
هیچ از مطبخ تو کاسه و خوانی نرسد

وای آن دل که ز عشق تو در آتش نرود
همچو زر خرج شود هیچ به کانی نرسد

سخن عشق چو بی‌درد بود بر ندهد
جز به گوش هوس و جز به زبانی نرسد

مریم دل نشود حامل انوار مسیح
تا امانت ز نهانی به نهانی نرسد

حس چو بیدار بود خواب نبیند هرگز
از جهان تا نرود دل به جهانی نرسد

غفلت مرگ زد آن را که چنان خشک شدست
از غم آنک ورا تره به نانی نرسد

این زمان جهد بکن تا ز زمان بازرهی
پیش از آن دم که زمانی به زمانی نرسد

هر حیاتی که ز نان رست همان نان طلبد
آب حیوان به لب هر حیوانی نرسد

تیره صبحی که مرا از تو سلامی نرسد
تلخ روزی که ز شهد تو بیانی نرسد

حضرت مولانا

ای برده اختیارم تو اختیار مایی
من شاخ زعفرانم تو لاله زار مایی

گفتم غمت مرا کشت گفتا چه زهره دارد
غم این قدر نداند کآخر تو یار مایی

من باغ و بوستانم سوزیده خزانم
باغ مرا بخندان کآخر بهار مایی

گفتا تو چنگ مایی و اندر ترنگ مایی
پس چیست زاری تو چون در کنار مایی

گفتم ز هر خیالی درد سر است ما را
گفتا ببر سرش را تو ذوالفقار مایی

سر را گرفته بودم یعنی که در خمارم
گفت ار چه در خماری نی در خمار مایی

گفتم چو چرخ گردان والله که بی​قرارم
گفت ار چه بی​قراری نی بی​قرار مایی

شکرلبش بگفتم لب را گزید یعنی
آن راز را نهان کن چون رازدار مایی

ای بلبل سحرگه ما را بپرس گه گه
آخر تو هم غریبی هم از دیار مایی

تو مرغ آسمانی نی مرغ خاکدانی
تو صید آن جهانی وز مرغزار مایی

از خویش نیست گشته وز دوست هست گشته
تو نور کردگاری یا کردگار مایی

از آب و گل بزادی در آتشی فتادی
سود و زیان یکی دان چون در قمار مایی

این جا دوی نگنجد این ما و تو چه باشد
این هر دو را یکی دان چون در شمار مایی

خاموش کن که دارد هر نکته تو جانی
مسپار جان به هر کس چون جان سپار مایی

حضرت مولانا

    یارب این شمع دل افروز ز کاشانه کیست؟

یا رب این شمع دل افروز ز کاشانه کیست جان ما سوخت بپرسید که جانانه کیست
حالیا خانه برانداز دل و دین من است تا در آغوش که می‌خسبد و همخانه کیست
باده لعل لبش کز لب من دور مباد راح روح که و پیمان ده پیمانه کیست
دولت صحبت آن شمع سعادت پرتو بازپرسید خدا را که به پروانه کیست
می‌دهد هر کسش افسونی و معلوم نشد که دل نازک او مایل افسانه کیست
یا رب آن شاهوش ماه رخ زهره جبین در یکتای که و گوهر یک دانه کیست
گفتم آه از دل دیوانه حافظ بی تو زیر لب خنده زنان گفت که دیوانه کیست

 

چنان به موي تو آشفته‌ام به بوي تو مست
که نيستم خبر از هر چه در دو عالم هست

دگر به روي کسم ديده بر نمي‌باشد
خليل من همه بت‌هاي آزري بشکست

مجال خواب نمي‌باشدم ز دست خيال
در سراي نشايد بر آشنايان بست

در قفس طلبد هر کجا گرفتاريست
من از کمند تو تا زنده‌ام نخواهم جست

غلام دولت آنم که پاي بند يکيست
به جانبي متعلق شد از هزار برست

مطيع امر توام گر دلم بخواهي سوخت
اسير حکم توام گر تنم بخواهي خست

نماز شام قيامت به هوش بازآيد
کسي که خورده بود مي ز بامداد الست

نگاه من به تو و ديگران به خود مشغول
معاشران ز مي و عارفان ز ساقي مست

اگر تو سرو خرامان ز پاي ننشيني
چه فتنه‌ها که بخيزد ميان اهل نشست

برادران و بزرگان نصيحتم مکنيد
که اختيار من از دست رفت و تير از شست

حذر کنيد ز باران ديده سعدي
که قطره سيل شود چون به يک دگر پيوست

خوشست نام تو بردن ولي دريغ بود
در اين سخن که بخواهند برد دست به دست

سعدي

قصد جفاها نکني ور بکني با دل من
وا دل من وا دل من وا دل من وا دل من

قصد کني بر تن من شاد شود دشمن من
وانگه از اين خسته شود يا دل تو يا دل من

واله و شيدا دل من بي‌سر و بي‌پا دل من
وقت سحرها دل من رفته به هر جا دل من

بيخود و مجنون دل من خانه پرخون دل من
ساکن و گردان دل من فوق ثريا دل من

سوخته و لاغر تو در طلب گوهر تو
آمده و خيمه زده بر لب دريا دل من

گه چو کباب اين دل من پر شده بويش به جهان
گه چو رباب اين دل من کرده علالا دل من

زار و معاف است کنون غرق مصاف است کنون
بر که قاف است کنون در پي عنقا دل من

طفل دلم مي نخورد شير از اين دايه شب
سينه سيه يافت مگر دايه شب را دل من

صخره موسي گر از او چشمه روان گشت چو جو
جوي روان حکمت حق صخره و خارا دل من

عيسي مريم به فلک رفت و فروماند خرش
من به زمين ماندم و شد جانب بالا دل من

بس کن کاين گفت زبان هست حجاب دل و جان
کاش نبودي ز زبان واقف و دانا دل من

حضرت مولانا

ای عاشقان! ای عاشقان!

ای عاشقان ای عاشقان هنگام کوچ است از جهان

در گوش جانم می رسد طبل رحیل از آسمان
نک ساربان برخاسته قطارها آراسته از ما حلالی خواسته چه خفته‌اید ای کاروان
این بانگ‌ها از پیش و پس بانگ رحیل است و جرس هر لحظه‌ای نفس و نفس سر می کشد در لامکان
زین شمع‌های سرنگون زین پرده‌های نیلگون خلقی عجب آید برون تا غیب‌ها گردد عیان
زین چرخ دولابی تو را آمد گران خوابی تو را فریاد از این عمر سبک زنهار از این خواب گران
ای دل سوی دلدار شو ای یار سوی یار شو ای پاسبان بیدار شو خفته نشاید پاسبان
هر سوی شمع و مشعله هر سوی بانگ و مشغله کامشب جهان حامله زاید جهان جاودان
تو گل بدی و دل شدی جاهل بدی عاقل شدی آن کو کشیدت این چنین آن سو کشاند کش کشان
اندر کشاکش‌های او نوش است ناخوش‌های او آب است آتش‌های او بر وی مکن رو را گران
در جان نشستن کار او توبه شکستن کار او از حیله بسیار او این ذره‌ها لرزان دلان
ای ریش خند رخنه جه یعنی منم سالار ده تا کی جهی گردن بنه ور نی کشندت چون کمان
تخم دغل می کاشتی افسوس‌ها می داشتی حق را عدم پنداشتی اکنون ببین ای قلتبان
ای خر به کاه اولیتری دیگی سیاه اولیتری در قعر چاه اولیتری ای ننگ خانه و خاندان
در من کسی دیگر بود کاین خشم‌ها از وی جهد گر آب سوزانی کند ز آتش بود این را بدان
در کف ندارم سنگ من با کس ندارم جنگ من با کس نگیرم تنگ من زیرا خوشم چون گلستان
پس خشم من زان سر بود وز عالم دیگر بود این سو جهان آن سو جهان بنشسته من بر آستان
بر آستان آن کس بود کو ناطق اخرس بود این رمز گفتی بس بود دیگر مگو درکش زبان

 


خوش خرامان می‌روی ای جان جان بی‌من مرو
ای حیات دوستان در بوستان بی‌من مرو

ای فلک بی‌من مگرد و ای قمر بی‌من متاب
ای زمین بی‌من مروی و ای زمان بی‌من مرو

این جهان با تو خوش است و آن جهان با تو خوش است
این جهان بی‌من مباش و آن جهان بی‌من مرو

ای عیان بی‌من مدان و ای زبان بی‌من مخوان
ای نظر بی‌من مبین و ای روان بی‌من مرو

شب ز نور ماه روی خویش را بیند سپید
من شبم تو ماه من بر آسمان بی‌من مرو

خار ایمن گشت ز آتش در پناه لطف گل
تو گلی من خار تو در گلستان بی‌من مرو

در خم چوگانت می‌تازم چو چشمت با من است
همچنین در من نگر بی‌من مران بی‌من مرو

چون حریف شاه باشی ای طرب بی‌من منوش
چون به بام شه روی ای پاسبان بی‌من مرو

وای آن کس کو در این ره بی‌نشان تو رود
چو نشان من تویی ای بی‌نشان بی‌من مرو

وای آن کو اندر این ره می‌رود بی‌دانشی
دانش راهم تویی ای راه دان بی‌من مرو

دیگرانت عشق می‌خوانند و من سلطان عشق
ای تو بالاتر ز وهم این و آن بی‌من مرو

من ندانستم از اول

من ندانستم از اول که تو بی مهر و وفایی عهد نابستن از آن به که ببندی و نپایی
دوستان عیب کنندم که چرا دل به تو دادم باید اول به تو گفتن که چنین خوب چرایی
ای که گفتی مرو اندر پی خوبان زمانه ما کجاییم در این بحر تفکر تو کجایی
آن نه خالست و زنخدان و سر زلف پریشان که دل اهل نظر برد که سریست خدایی
پرده بردار که بیگانه خود این روی نبیند تو بزرگی و در آیینه کوچک ننمایی
حلقه بر در نتوانم زدن از دست رقیبان این توانم که بیایم به محلت به گدایی
عشق و درویشی و انگشت نمایی و ملامت همه سهلست تحمل نکنم بار جدایی
روز صحرا و سماعست و لب جوی و تماشا در همه شهر دلی نیست که دیگر بربایی
گفته بودم چو بیایی غم دل با تو بگویم چه بگویم که غم از دل برود چون تو بیایی
شمع را باید از این خانه به دربردن و کشتن تا به همسایه نگوید که تو در خانه مایی
سعدی آن نیست که هرگز ز کمندت بگریزد که بدانست که دربند تو خوشتر که رهایی
خلق گویند برو دل به هوای دگری ده نکنم خاصه در ایام اتابک دو هوایی

من چه در پای تو ریزم

من چه در پای تو ریزم که خورای تو بود سر نه چیزست که شایسته پای تو بود
خرم آن روی که در روی تو باشد همه عمر وین نباشد مگر آن وقت که رای تو بود
ذره‌ای در همه اجزای من مسکین نیست که نه آن ذره معلق به هوای تو بود
تا تو را جای شد ای سرو روان در دل من هیچ کس می‌نپسندم که به جای تو بود
به وفای تو که گر خشت زنند از گل من همچنان در دل من مهر و وفای تو بود
غایت آنست که ما در سر کار تو رویم مرگ ما باک نباشد چو بقای تو بود
من پروانه صفت پیش تو ای شمع چگل گر بسوزم گنه من نه خطای تو بود
عجبست آن که تو را دید و حدیث تو شنید که همه عمر نه مشتاق لقای تو بود
خوش بود ناله دلسوختگان از سر درد خاصه دردی که به امید دوای تو بود
ملک دنیا همه با همت سعدی هیچست پادشاهیش همین بس که گدای تو بود

در آن نفس که بمیرم

در آن نفس که بمیرم در آرزوی تو باشم بدان امید دهم جان که خاک کوی تو باشم
به وقت صبح قیامت که سر ز خاک برآرم به گفت و گوی تو خیزم به جست و جوی تو باشم
به مجمعی که درآیند شاهدان دو عالم نظر به سوی تو دارم غلام روی تو باشم
به خوابگاه عدم گر هزار سال بخسبم ز خواب عاقبت آگه به بوی موی تو باشم
حدیث روضه نگویم گل بهشت نبویم جمال حور نجویم دوان به سوی تو باشم
می بهشت ننوشم ز دست ساقی رضوان مرا به باده چه حاجت که مست روی تو باشم
هزار بادیه سهلست با وجود تو رفتن و گر خلاف کنم سعدیا به سوی تو باشم

کی ز جهان برون شوی

کی ز جهان برون شود جزو جهان هله بگو کی برهد ز آب نم چون بجهد یکی ز دو
هیچ نمیرد آتشی ز آتش دیگر ای پسر ای دل من ز عشق خون خون مرا به خون مشو
چند گریختم نشد سایه من ز من جدا سایه بود موکلم گر چه شوم چو تار مو
نیست جز آفتاب را قوت دفع سایه‌ها بیش کند کمش کند این تو ز آفتاب جو
ور دو هزار سال تو در پی سایه می‌دوی آخر کار بنگری تو سپسی و پیش او
جرم تو گشت خدمتت رنج تو گشت نعمتت شمع تو گشت ظلمتت بند تو گشت جست و جو
شرح بدادمی ولی پشت دل تو بشکند شیشه دل چو بشکنی سود نداردت رفو
سایه و نور بایدت هر دو به هم ز من شنو سر بنه و دراز شو پیش درخت اتقوا
چون ز درخت لطف او بال و پری برویدت تن زن چون کبوتران بازمکن بقوبقو
چغز در آب می‌رود مار نمی‌رسد بدو بانگ زند خبر کند مار بداندش که کو
گر چه که چغز حیله گر بانگ زند چو مار هم آن دم سست چغزیش بازدهد ز بانگ بو
چغز اگر خمش بدی مار شدی شکار او چونک به کنج وارود گنج شود جو و تسو
گنج چو شد تسوی زر کم نشود به خاک در گنج شود تسوی جان چون برسد به گنج هو
ختم کنم بر این سخن یا بفشارمش دگر حکم تو راست من کیم ای ملک لطیف خو

دست به جان نمی‌رسد تا به تو برفشانمش بر که توان نهاد دل تا ز تو واستانمش
قوت شرح عشق تو نیست زبان خامه را گرد در امید تو چند به سر دوانمش
ایمنی از خروش من گر به جهان دراوفتد فارغی از فغان من گر به فلک رسانمش
آه دریغ و آب چشم ار چه موافق منند آتش عشق آن چنان نیست که وانشانمش
هر که بپرسد ای فلان حال دلت چگونه شد خون شد و دم به دم همی از مژه می‌چکانمش
عمر منست زلف تو بو که دراز بینمش جان منست لعل تو بو که به لب رسانمش
لذت وقت‌های خوش قدر نداشت پیش من گر پس از این دمی چنان یابم قدر دانمش
نیست زمام کام دل در کف اختیار من گر نه اجل فرارسد زین همه وارهانمش
عشق تو گفته بود هان سعدی و آرزوی من بس نکند ز عاشقی تا ز جهان جهانمش
پنجه قصد دشمنان می‌نرسد به خون من وین که به لطف می‌کشد منع نمی‌توانمش


مردان خدا پرده ي پندار دريدند
يعني همه جا غير خدا يار نديدند

هر دست که دادند همان دست گرفتند
هر نکته که گفتند همان نکته شنيدند

يک طايفه را بهر مکافات سرشتند
يک سلسله را بهر ملاقات گزيدند

جمعي به در پير خرابات خرابند
قومي به بر شيخ مناجات مريدند

يک فرقه به عشرت در کاشانه گشادند
يک زمره به حسرت سر انگشت گزيدند

يک جمع نکوشيده رسيدند به مقصد
يک قوم دويدند و به مقصد نرسيدند

فرياد که در رهگذر آدم خاکي
بس دانه فشاندند و بسي دام تنيدند

همت طلب از باطن پيران سحرخيز
زيرا که يکي را ز دو عالم طلبيدند

زنهار مزن دست به دامان گروهي
کز حق ببريدند و به باطل گرويدند

چون خلق در آيند به بازار حقيقت
ترسم نفروشند متاعي که خريدند

مرغان نظرباز سبک سير «فروغي»
از دامگه خاک بر افلاک پريدند

 

مکر  آن باشد  که  زندان حفره کرد

آنکه حفره بست آن مکریست سرد

این جهان   زندان   و   ما   زندانیان

حفره  کن  زندان و خود  را  وارهان

 

   
   

بر گذر ای دل غافل که جهان برگذر است که همه کار جهان رنج دل و دردسر است
تا تو در ششدره‌ی نفس فرومانده شدی مهره کردار دل تنگ تو زیر و زبر است
عمر بگذشت و به یک ساعته امید نماند همچنان خواجه در اندیشه‌ی بوک و مگر است
چند بر بوک و مگر مهره فروگردانی که تو بس مفلسی و چرخ فلک پاک بر است
پرده بر خویش متن لعب پس پرده مکن که پس پرده نشستی و جهان پرده‌در است
رو پی کار جهان گیر و جهان گیر جهان که جهان گذران با تو به جان درگذر است
خاکساری که به خواری به جهان ننگرد او بر سرش خاک که از خاک بسی خوارتر است
چند سایی به هوس تاج تکبر بر چرخ که همه زیر زمین تا به زبر تاجور است
آنکه بر چرخ فلک سود سر خویش ز کبر این زمان بین که چه سان زیر زمین پی سپر است
جمله‌ی زیر زمین گر به حقیقت نگری شکن طره‌ی مشکین و لب چون شکر است
چشم دل باز کن از مردمی و نیک بدانک مردم چشم بتی است این که تو را رهگذر است
فکر کن یکدم و بر خاک به خواری مگذر که همه مغز زمین تشنه ز خون جگر است
در دل خاک ز بس خون دل تازه که هست نیست آن لاله که از خاک دمد خون‌تر است
شکم خاک پر از خون دل سوختگان است باز کن چشم اگر چشم تو صاحب نظر است
از سر درد و دریغ از دل هر ذره‌ی خاک خون فرو می‌چکد و خواجه چنین بی‌خبر است
هر گیاهی که ز خاکی دمد و هر برگی گر بدانی ز دلی درد و دریغی دگر است
از درون دل پر حسرت هر خفته چنانک آه و فریاد همی آید و گوش تو کر است
تو چنان فارغی و باز نیندیشی هیچ که اجل در پی و عمر تو چنین برگذر است
شد بناگوش تو از پنبه کفن‌پوش و هنوز پنبه‌ی غفلت و پندار به گوش تو در است
روز پیری همه کس به شود ای پیر خرف بچه طبعی تو و اکنون است که وقت سفر است

ندانمت به حقیقت که در جهان به که مانی

ندانمت به حقیقت که در جهان به که مانی جهان و هر چه در او هست صورتند و تو جانی
به پای خویشتن آیند عاشقان به کمندت که هر که را تو بگیری ز خویشتن برهانی
مرا مپرس که چونی به هر صفت که تو خواهی مرا مگوی که چه نامی به هر لقب که تو خوانی
چنان به نظره اول ز شخص می‌ببری دل که باز می‌نتواند گرفت نظره ثانی
تو پرده پیش گرفتی و ز اشتیاق جمالت ز پرده‌ها به درافتاد رازهای نهانی
بر آتش تو نشستیم و دود شوق برآمد تو ساعتی ننشستی که آتشی بنشانی
چو پیش خاطرم آید خیال صورت خوبت ندانمت که چه گویم ز اختلاف معانی
مرا گناه نباشد نظر به روی جوانان که پیر داند مقدار روزگار جوانی
تو را که دیده ز خواب و خمار باز نباشد ریاضت من شب تا سحر نشسته چه دانی
من ای صبا ره رفتن به کوی دوست ندانم تو می‌روی به سلامت سلام من برسانی
سر از کمند تو سعدی به هیچ روی نتابد اسیر خویش گرفتی بکش چنان که تو دانی

هر که دلارام دید...

هر که دلارام دید از دلش آرام رفت چشم ندارد خلاص هر که در این دام رفت
یاد تو می‌رفت و ما عاشق و بی‌دل بدیم پرده برانداختی کار به اتمام رفت
ماه نتابد به روز چیست که در خانه تافت سرو نروید به بام کیست که بر بام رفت
مشعله‌ای برفروخت پرتو خورشید عشق خرمن خاصان بسوخت خانگه عام رفت
عارف مجموع را در پس دیوار صبر طاقت صبرش نبود ننگ شد و نام رفت
گر به همه عمر خویش با تو برآرم دمی حاصل عمر آن دمست باقی ایام رفت
هر که هوایی نپخت یا به فراقی نسوخت آخر عمر از جهان چون برود خام رفت
ما قدم از سر کنیم در طلب دوستان راه به جایی نبرد هر که به اقدام رفت
همت سعدی به عشق میل نکردی ولی می چو فروشد به کام عقل به ناکام رفت

جرمي ندارم بيش از اين کز جان وفادارم ترا
ور قصد آزارم کني هرگز نيازارم ترا

زين جور بر جانم کنون، دست از جفا شستي به خون
جانا چه خواهد شد فزون، آخر ز آزارم ترا

رخ گر به خون شويم همي، آب از جگر جويم همي
در حال خود گويم همي، يادي بود کارم ترا

آب رخان من مبر، دل رفت و جان را درنگر
تيمار کار من بخور، کز جان خريدارم ترا

هان اي صنم خواري مکن، ما را فرازاري مکن
آبم به تاتاري مکن، تا دردسر نارم ترا

جانا ز لطف ايزدي گر بر دل و جانم زدي
هرگز نگويي انوري، روزي وفادارم ترا

انوري

بیا که در غم عشقت مشوشم بی تو
بیا ببین که در این غم چه ناخوشم بی تو

شب از فراق تو می‌نالم ای پری رخسار
چو روز گردد گویی در آتشم بی تو

دمی تو شربت وصلم نداده‌ای جانا
همیشه زهر فراقت همی چشم بی تو

اگر تو با من مسکین چنین کنی جانا
دو پایم از دو جهان نیز درکشم بی تو

پیام دادم و گفتم بیا خوشم می‌دار
جواب دادی و گفتی که من خوشم بی تو

سعدی

 

("انسان در اسارت فکر" مصفا)

مولوي مي‎گويد:

فكـرت از ماضـي و مستقبل بود         چون ازين دو  رست، مشكل حل شود

يا مي‎گويد:

هسـت هـوشـياري زياد مامضي        مـاضـي و مستقبـلت پـرده‌ي خـدا

موضوع اين مطالب “زمان“ است، زمان گذشته و آينده، ماضي و مستقبل. مي‎گويد اگر فكر از پرسه زدن در گذشته و آينده فارغ شود مسأله‎اي باقي نمي‎ماند. “خود“ از حركت فكر در گذشته و آينده بوجود مي‎آيد. “هشياري“ يعني “با خود“ بودن و “بي‎هشي“ يعني كيفيت “لاخودي“. “خود“ محصول فكر زمان‎انديش است. و “لاخودي“ كيفيتي است كه ذهن در “حال“ حركت مي‎كند و پابپاي حال جلو مي‎رود.

ادامه نوشته

صفحاتی  از کتاب " هله" به تالیف مصفا

از هزاران سال پيش انسان متوجه شده است كه بدترين دشمن او “خود“ او است. اين فرمايش رسول خردمند اسلام است كه “اَعدي عَدُوكَ نَفسكَ “.

در هزاران سال گذشته صدها مكتب و سيستم و طريق خودشناسي نيز بر انسان عرضه شده است؛ و انسان‌ها هميشه به شكلي در تلاش رهايي از “خود“ و رنج‌هاي آن بوده‌اند؛ ولي در اين امر تقريباً هيچ موفقيتي نداشته‌اند. بنابراين انسان از خود مي‌پرسد چه گير و مانعي در كار هست كه رهايي از مسأله “خود“ را تا حد غيرممكن دشوار مي‌نمايد. مسلماً مانعي در كار هست، و اين مانع قاعدتاً بايد فوق‌العاده عميق و ريشه‌اي باشد.

شايد بررسي و شناخت اين مانع گره‌اي از كار انسان بگشايد. انسان وقتي ريشه‌اي بودن مانع را شناخت فريب سهل انگاشتن را نخواهد خورد. وقتي من دريافتم كه بايد درختي را به عمق ده متر ريشه از جا درآورم مي‌دانم كه وسيله متناسب با چنين كاري مثلاً يك بيلچه نيست بلكه بايد تبر به كار برم.

 

ادامه نوشته

 
منم آن عاشق عشقت
 
 
 
منم آن عاشق عشقت که جز این کار ندارم که بر آن کس که نه عاشق بجز انکار ندارم
دل غیر تو نجویم سوی غیر تو نپویم گل هر باغ نبویم سر هر خار ندارم
به تو آوردم ایمان دل من گشت مسلمان به تو دل گفت که ای جان چو تو دلدار ندارم
چو تویی چشم و زبانم دو نبینم دو نخوانم جز یک جان که تویی آن به کس اقرار ندارم
چومن ازشهد تو نوشم زچه روسرکه فروشم جهت رزق چه کوشم نه که ادرار ندارم
ز شکربوره سلطان نه ز مهمانی شیطان بخورم سیر بر این خوان سر ناهار ندارم
نخورم غم نخورم غم ز ریاضت نزنم دم رخ چون زر بنگر گر زر بسیار ندارم
نخورد خسرو دل غم مگر الا غم شیرین به چه دل غم خورم آخر دل غمخوار ندارم
پی هر خایف و ایمن کنمی شرح ولیکن ز سخن گفتن باطن دل گفتار ندارم
تو که بی‌داغ جنونی خبری گوی که چونی که من از چون و چگونه دگر آثار ندارم
چو ز تبریز برآمد مه شمس الحق و دینم سر این ماه شبستان سپهدار ندارم

چه باشد گر نگارینم بگیرد دست من فردا ز روزن سر درآویزد چو قرص ماه خوش سیما
درآید جان فزای من گشاید دست و پای من که دستم بست و پایم هم کف هجران پابرجا
بدو گویم به جان تو که بی‌تو ای حیات جان نه شادم می‌کند عشرت نه مستم می‌کند صهبا
وگر از ناز او گوید برو از من چه می‌خواهی ز سودای تو می‌ترسم که پیوندد به من سودا
برم تیغ و کفن پیشش چو قربانی نهم گردن که از من دردسر داری مرا گردن بزن عمدا
تو می‌دانی که من بی‌تو نخواهم زندگانی را مرا مردن به از هجران به یزدان کاخرج الموتی
مرا باور نمی‌آمد که از بنده تو برگردی همی‌گفتم اراجیفست و بهتان گفته اعدا
تویی جان من و بی‌جان ندانم زیست من باری تویی چشم من و بی‌تو ندارم دیده بینا
رها کن این سخن‌ها را بزن مطرب یکی پرده رباب و دف به پیش آور اگر نبود تو را سرنا

 

صبحدم شد زود برخیز ای جوان             رخت بربند و برس در کاروان

کاروان رفت و تو غافل خفته ای             در زیانی در زیانی در زیان

عمر را ضایع مکن در معصیت             تا تر و تازه بمانی جاودان

نفس شومت را بکش کان دیو توست        تا ز جیبت سر برآرد حوریان

چون بکشتی نفس شومت را یقین           پای نه بر بام هفتم آسمان

چون نماز و روزه ات مقبول شد            پهلوانی پهلوانی پهلوان

پاک باش و خاک این درگاه باش            کبر کم کن در سماع عاشقان

گر سماع عاشقان را منکری                حشر گردی در قیامت با سگان

گر غلام شمس تبریزی شدی                نعره زن کالحمد یا مستعان

 

 

ای دل اگر عاشقی...

ای دل اگر عاشقی در پی دلدار باش بر در دل روز و شب منتظر یار باش
دلبر تو دایما بر در دل حاضر است رو در دل برگشای حاضر و بیدار باش
دیده‌ی جان روی او تا بنبیند عیان در طلب روی او روی به دیوار باش
ناحیت دل گرفت لشگر غوغای نفس پس تو اگر عاشقی عاشق هشیار باش
نیست کس آگه که یار کی بنماید جمال لیک تو باری به نقد ساخته‌ی کار باش
در ره او هرچه هست تا دل و جان نفقه کن تو به یکی زنده‌ای از همه بیزار باش
گر دل و جان تو را در بقا آرزوست دم مزن و در فنا همدم عطار باش

بازآمدم بازآمدم از پیش آن یار آمدم در من نگر در من نگر بهر تو غمخوار آمدم
شاد آمدم شاد آمدم از جمله آزاد آمدم چندین هزاران سال شد تا من به گفتار آمدم
آن جا روم آن جا روم بالا بدم بالا روم بازم رهان بازم رهان کاین جا به زنهار آمدم
من مرغ لاهوتی بدم دیدی که ناسوتی شدم دامش ندیدم ناگهان در وی گرفتار آمدم
من نور پاکم ای پسر نه مشت خاکم مختصر آخر صدف من نیستم من در شهوار آمدم
ما را به چشم سر مبین ما را به چشم سر ببین آن جا بیا ما را ببین کان جا سبکبار آمدم
از چار مادر برترم وز هفت آبا نیز هم من گوهر کانی بدم کاین جا به دیدار آمدم
یارم به بازار آمده‌ست چالاک و هشیار آمده‌ست ور نه به بازارم چه کار وی را طلبکار آمدم
ای شمس تبریزی نظر در کل عالم کی کنی کاندر بیابان فنا جان و دل افگار آمدم