من در پناه تو خواهم گریختن...

ای از بهشت جزوی و از رحمت آیتی حق را به روزگار تو با ما عنایتی
گفتم نهایتی بود این درد عشق را هر بامداد می‌کند از نو بدایتی
معروف شد حکایتم اندر جهان و نیست با تو مجال آن که بگویم حکایتی
چندان که بی تو غایت امکان صبر بود کردیم و عشق را به پدیدست غایتی
فرمان عشق و عقل به یک جای نشنوند غوغا بود دو پادشه اندر ولایتی
ز ابنای روزگار به خوبی ممیزی چون در میان لشکر منصور رایتی
عیبت نمی‌کنم که خداوند امر و نهی شاید که بنده‌ای بکشد بی جنایتی
زان گه که عشق دست تطاول دراز کرد معلوم شد که عقل ندارد کفایتی
من در پناه لطف تو خواهم گریختن فردا که هر کسی رود اندر حمایتی
درمانده‌ام که از تو شکایت کجا برم هم با تو گر ز دست تو دارم شکایتی
سعدی نهفته چند بماند حدیث عشق این ریش اندرون بکند هم سرایتی

تو ترک صفت کن که ازین به صفتی نیست

 

چون عیش گدایان به جهان سلطنتی نیست

 

مجموعتر از ملک رضا مملکتی نیست

گر منزلتی هست کسی را مگر آنست

 

کاندر نظر هیچکسش منزلتی نیست

هرکس صفتی دارد و رنگی و نشانی

 

تو ترک صفت کن که ازین به صفتی نیست

پوشیده کسی بینی فردای قیامت

 

کامروز برهنست و برو عاریتی نیست

آنکس که درو معرفتی هست کدامست؟

 

آنست که با هیچکسش معرفتی نیست

سنگی و گیاهی که در آن خاصیتی هست

 

از آدمیی به که درو منفعتی نیست

درویش تو در مصلحت خویش ندانی

 

خوشباش اگرت نیست که بی‌مصلحتی نیست

آن دوست نباشد که شکایت کند از دوست

 

بر خون که دلارام بریزد دیتی نیست

راه ادب اینست که سعدی به تو آموخت

 

گر گوش بداری به ازین تربیتی نیست

در حلقه ایم با تو و چون حلقه بر دریم

 

بگذار تا مقابل روی تو بگذریم

 

دزدیده در شمایل خوب تو بنگریم

شوقست در جدایی و جورست در نظر

 

هم جور به که طاقت شوقت نیاوریم

روی ار به روی ما نکنی حکم از آن توست

 

بازآ که روی در قدمانت بگستریم

ما را سریست با تو که گر خلق روزگار

 

دشمن شوند و سر برود هم بر آن سریم

گفتی ز خاک بیشترند اهل عشق من

 

از خاک بیشتر نه که از خاک کمتریم

ما با توایم و با تو نه‌ایم اینت بلعجب

 

در حلقه‌ایم با تو و چون حلقه بر دریم

نه بوی مهر می‌شنویم از تو ای عجب

 

نه روی آن که مهر دگر کس بپروریم

از دشمنان برند شکایت به دوستان

 

چون دوست دشمنست شکایت کجا بریم

ما خود نمی‌رویم دوان در قفای کس

 

آن می‌برد که ما به کمند وی اندریم

سعدی تو کیستی که در این حلقه کمند

 

چندان فتاده‌اند که ما صید لاغریم

من شراب از ساغر جان خورده ام

من شراب از ساغر جان خورده‌ام نقل او از دست رضوان خورده‌ام
گوییا وقت سحر از دست خضر جام جم پر آب حیوان خورده‌ام
لب فرو بستم تو می‌دان کین شراب با حریفی آب دندان خورده‌ام
تو مخور زنهار ازین می تا تویی زانکه من زنهار با جان خورده‌ام
چون تویی تو نماند آنگهی نعره‌زن زان می که من زان خورده‌ام
چون دریغ آمد به خویشم این شراب لاجرم از خویش پنهان خورده‌ام
بر فراز عرش باز اشهبم زقه‌ها از دست سلطان خورده‌ام
دل چو در انگشت رحمان داشتم شیر از انگشت رحمان خورده‌ام
در فرح زانم که همچون غنچه من این قدح سر در گریبان خورده‌ام
این زمان عطار گر نوشد شراب زیبدش چون زهر هجران خورده‌ام

ملکا ذکر تو گویم که تو پاکی و خدایی

ملکا ذکر تو گویم که تو پاکی و خدایی
نروم جز به همان ره که توام راهنمایـــی

بری از رنج و گدازی،بری از درد نیازی
بری از بیم و امیدی بری از چون و چرائی

همه درگاه تو جویم،همه از فضل تو پویم
همه توحید تو گویم که به توحید سزایی

تو حکیمی،تو عظیمی،تو کریمی،تو رحیمی
تو نماینده ی فضلی،تو سزاوار ثنایی

آلبوم جدید سراج

 

 

آلبوم جدید سراج را به نام" گریه بی بهانه "از لینک زیر دانلود کنید:

 

http://www.4shared.com/file/73772281/d3a1db22/01_Maleka.html
http://www.4shared.com/file/73772311/3a10a5c/02_Balaye_Eshgh.html
http://www.4shared.com/file/73772419/83594eb/03_Sazo_Avaze_Mahoor.html
http://www.4shared.com/file/73772450/1585e94b/04_Mano_Ma.html
http://www.4shared.com/file/73772538/4cc6acc8/05_Sazo_Avaze_Dashti.html
http://www.4shared.com/file/73772575/561b1571/06_Baghe_Ashenaei.html
http://www.4shared.com/file/73772653/8f086c9f/07_Sazo_Avaze_Mahoor_2.html
http://www.4shared.com/file/73772188/a83bdddf/08_Gerye_Bi_Bahane.html

هر که سرگردان این سودا بود

هر که سرگردان این سودا بود

 

از دو عالم تا ابد یکتا بود

هر که نادیده در اینجا دم زند

 

چو حدیث مرد نابینا بود

کی تواند بود مرد راهبر

 

هر که او همچون زنان رعنا بود

راهبر تا درگه حق گام گام

 

هم بره بینا و هم دانا بود

هر که او را دیده بینا شد به کل

 

در وجود خویش نابینا بود

دیده آن دارد که اسرار دو کون

 

ذره ذره بر دلش صحرا بود

جمله‌ی عالم به دریا اندرند

 

فرخ آنکس کاندرو دریا بود

تا تو در بحری ندارد کار نور

 

بحر در تو نور کار اینجا بود

قطره‌ی بحرت اگر در دل فتاد

 

قطره نبود لل لالا بود

هر که در دریاست تر دامن بود

 

وانکه دریا اوست او از ما بود

تا تو دربند خودی خود را بتی

 

بت‌پرستی از تو کی زیبا بود

تا گرفتاری تو در عقل لجوج

 

از تو این سودا همه سودا بود

مرد ره آن است کز لایعقلی

 

در صف مستان سر غوغا بود

گوی آنکس می‌برد در راه عشق

 

کو چو گویی بی سر و بی پا بود

آن کس آزادی گرفت از مردمان

 

کو میان مردمان رسوا بود

هر که چون عطار فارغ شد ز خلق

 

دی و امروزش همه فردا بود

سر مست اگر درآیی

سرمست اگر درآیی عالم به هم برآید

         

خاک وجود ما را گرد از عدم برآید

گر پرتوی ز رویت در کنج خاطر افتد

 

خلوت نشین جان را آه از حرم برآید

گلدسته امیدی بر جان عاشقان نه

 

تا ره روان غم را خار از قدم برآید

گفتی به کام روزی با تو دمی برآرم

 

آن کام برنیامد ترسم که دم برآید

عاشق بگشتم ار چه دانسته بودم اول

 

کز تخم عشقبازی شاخ ندم برآید

گویند دوستانم سودا و ناله تا کی

 

سودا ز عشق خیزد ناله ز غم برآید

دل رفت و صبر و دانش ما مانده‌ایم و جانی

 

ور زان که غم غم توست آن نیز هم برآید

هر دم ز سوز عشقت سعدی چنان بنالد

 

کز شعر سوزناکش دود از قلم برآید

بیا ساقی

 

بیا ساقی می ما را بگردان بدان می این قضاها را بگردان
قضا خواهی که از بالا بگردد شراب پاک بالا را بگردان
زمینی خود که باشد با غبارش زمین و چرخ و دریا را بگردان
نیندیشم دگر زین خورده سودا              بیا دریای سودا را بگردان
اگر من محرم ساغر نباشم مرا لا گیر و الا را بگردان
اگر کژ رفت این دل‌ها زمستی دل بی‌دست و بی‌پا را بگردان
شرابی ده که اندر جا نگنجم چو فرمودی مرا جا را بگردان

دل به امید وصل تو...

 

دل به امید وصل تو باد به دست می‌رود

 

جان ز شراب شوق تو باده‌پرست می‌رود

از می عشق جان ما یافت ز دور شمه‌ای

 

زیر زمین به بوی آن با دل مست می‌رود

از می عشق ریختن بر دل آدم اندکی

 

از دل او به هر دلی دست به دست می‌رود

رخ بنمای گه گهی کز پی آرزوی تو

 

بر دل و جان عاشقان سخت شکست می‌رود

در ره تو رونده را در قدم نخستمین

 

نیست به نیست می‌فتد هست به هست می‌رود

بالغ راه کی شوی چون ندهی به دوست جان

 

گرچه ز سال عمر تو پنجه و شصت می‌رود

گم شده‌ای فرید تو بازکش این زمان عنان

 

کافر چرخ ازین سخن سر زده پست می‌رود

وگر نفس و هوا عقلت رباید

 

دلا در راه حق گیر آشنایی اگر خواهی که یابی روشنایی
چو مست خنب وحدت گشتی ای دل میندیش آن زمان تا خود کجایی
در افتادی به دریای حقیقت مشو غافل همی زن دست و پایی
وگر نفس و هوا عقلت رباید تو می‌دان آن نفس از خود برایی
وگر همچون که یوسف خود پسندی کشی در چاه محنت‌ها بلایی
چو ابراهیم بت‌بشکن بیندیش به هر آتش که خود خواهی درآیی
تبرا کن دل از هستی چو عیسی به بند سوزن ای مسکین چرایی
شوی بر طور سینا همچو موسی درین ره گر بورزی پارسایی
برو عطار مسکین خاک ره شو به نزد اهل دل تا بر سر آیی

بده تو ملکت و مال و دلی به دست آر

 

طواف کعبه دل کن اگر دلی داری

 

دلست کعبه معنی تو گل چه پنداری

طواف کعبه صورت حق بدان فرمود

 

که تا به واسطه آن دلی به دست آری

هزار بار پیاده طواف کعبه کنی

 

قبول حق نشود گر دلی بیازاری

بده تو ملکت و مال و دلی به دست آور

 

که دل ضیا دهدت در لحد شب تاری

هزار بدره زرگر بری به حضرت حق

 

حقت بگوید دل آر اگر به ما آری

که سیم و زر بر ما لاشیست بی‌مقدار

 

دلست مطلب ما گر مرا طلبکاری

ز عرش و کرسی و لوح قلم فزون باشد

 

دل خراب که آن را کهی بنشماری

مدار خوار دلی را اگر چه خوار بود

 

که بس عزیر عزیزست دل در آن خواری

دل خراب چو منظرگه اله بود

 

زهی سعادت جانی که کرد معماری

عمارت دل بیچاره دو صدپاره

 

ز حج و عمره به آید به حضرت باری

کنوز گنج الهی دل خراب بود

 

که در خرابه بود دفن گنج بسیاری

کمر به خدمت دل‌ها ببند چاکروار

 

که برگشاید در تو طریق اسراری

گرت سعادت و اقبال گشت مطلوبت

 

شوی تو طالب دل‌ها و کبر بگذاری

چو همعنان تو گردد عنایت دل‌ها

 

شود ینابع حکمت ز قلب تو جاری

روان شود ز لسانت چو سیل آب حیات

 

دمت بود چو مسیحا دوای بیماری

برای یک دل موجود گشت هر دو جهان

 

شنو تو نکته لولاک از لب قاری

وگر نه کون و مکان را وجود کی بودی

 

ز مهر و ماه و ز ارض و سمای زنگاری

خموش وصف دل اندر بیان نمی‌گنجد

 

اگر به هر سر مویی دو صد زبان داری

درخت دوستی بنشان...

 

درخت دوستی بنشان که کام دل به بار آرد

 

نهال دشمنی برکن که رنج بی‌شمار آرد

چو مهمان خراباتی به عزت باش با رندان

 

که درد سر کشی جانا گرت مستی خمار آرد

شب صحبت غنیمت دان که بعد از روزگار ما

 

بسی گردش کند گردون بسی لیل و نهار آرد

عماری دار لیلی را که مهد ماه در حکم است

 

خدا را در دل اندازش که بر مجنون گذار آرد

بهارعمر خواه ای دل وگرنه این چمن هرسال

 

چونسرین صد گل آرد بارو چون بلبل هزار آرد

خدا را چون دل ریشم قراری بست با زلفت

 

بفرما لعل نوشین را که زودش باقرار آرد

در این باغ از خدا خواهد دگر پیرانه سر حافظ

 

نشیند بر لب جویی و سروی در کنار آرد

پندار نفس...تمثیل مادر و بچه از مثنوی معنوی  

تمثیلی بسیار آموزنده از مثنوی را کمی شرح دادم. امیدوارم توضیحاتم واضح و روشن باشه. اگر دوستان نظری در باره این تمثیل دارند خوش حال میشوم که نظرشون رو بدونم.     

 ما از همان لحظه که از خواب بیدار می شویم شروع به گفتگو با خودمان می کنیم.برای خودمان و دیگران شخصیتی ذهنی ساخته ایم و در  افکارمان دایمن در گفتگو با خود و دیگران هستیم. ما می پنداریم که اطرافیان ما طبق معیار های جامعه از ما انتظار "شخصیتی" را دارند و یا حتا از ما این ارزش ها و کسب کردن آنها را طلب می کنند.  به همین سبب ما هم از خودمان انتظار داریم  که باید به این ارزشها  دست بیابیم. برای همین شروع می کنیم خود را به ملامت کردن که تو این را نداری، که تو این ارزش را کسب نکردی، تو چنین و چنانی و چرا اینگونه نیستی یا هستی. به همین خاطر افسرده و مظطرب می شویم. از ارتباط با دیگران می ترسیم و دلهره داریم. 

 حضرت مولانا برای مبارزه با این خیال ها تمثیل مادر و بچه را فرموده اند:

آنچنان که گفت مادر بچه را             گر خیالی آیدت در شب فرا

یا بگورستان و جای سهمگین            تو خیالی بینی اسود پر ز کین ( اسود: سیاه)

دل قوی دار و بکن حمله برو              او  بگرداند  ز  تو  در  حال  رو

گفت کودک: آن خیال دیو-وش           گر بدو این گفته باشد مادرش

حمله آرم افتد اندر گردنم!                 ز امر مادر پس من آنگه چون کنم؟!

تو همی‌آموزیم که چست ایست        آن خیال زشت را هم مادریست!

مادر به بچه اش می گوید اگر در شب خیالی سراغت آمد نترس. شب، گو رستان و دیو سمبل نفس هستند. شب تاریک نفس درون ما. خیال ما چیزی نیست جز نفس ما که دایمن با ما در گفتگو هست و ما را مشغول خود می دارد.بچه در این تمثیل سمبل انسانی است که گرفتار نفس است.

مادر می گوید نترس و با آن خیال رو در رو بشو و بهش حمله کن،  اگر این کار رو بکنی آنوقت آن خیال برمی گرده و میره. در واقع منظور این هست که با آن خیال و پندار رو به رو بشویم و از آن نترسم.  فرار نکنیم و بمانیم.  وقتی ما گرفتار خیال می شویم که باید چنین و چنان شویم و انتظار شخصیتی را از خودمان داریم می ترسیم و دلهره پیدا میکنیم . میرویم کوشش کنیم تا آن ارزش ها را به دست بیاوریم. اما نباید بترسیم،  بلکه باید با آن پندار ذهنی  رو در رو شویم. اگر که نترسیم و رو در رو شویم در آن زمان آرامش می گیریم. اما زمانی که می ترسیم و می رویم به دنبال کسب کردن آن ارزش ها همواره ترس و دلهره داریم ، چون همواره گرفتار نفس هستیم همواره مشغول صحبت و ملامت کردن خود هستیم. ما دایمن می ترسیم که دیگران چه قظاوتی درباره ما می کنند، همه وجود ما شده ترس و دلهره.

 پس اول اینکه باید نترسیم و با نفس خیال که دایمن به ما می گوید باید "چیزی بشویم" رو در رو شویم.  نرویم دنبال کسب آن ارزش ها. دوم آنکه برای دیگران شخصیتی در ذهنمان نسازیم مثلن اینکه  خانوم همسایه چه با شخصیته درس خونده لیسانس داره و  یا چه بی شخصیته چه بداخلاقه خوش اخلاقه ...  اینکه دیگران اینگونه و آنگونه اند و چنین و چنان شخصیتی دارند.  وقتی ما برای دیگران شخصیتی نسازیم برای خود نیز نمی سازیم. تمام این شخصیت سازی ها فقط یک پندار درونی هست که از نفس ماست. به عنوان مثال فکر می کنیم آدم خیلی متشخصی هستیم چون درس خواندیمُ شغل خوبی داریم چون خوش سخن هستیم چون  به گمانمان در میان اطرافیانمان عزیز هستیم و یا بالاعکس فکر می کنیم چه آدم بی خودی هستیم هیچ کاری نکرده ایم نه درسی خوانده ایم نه مدرکی داریم و نه هنری. و حتا اگر بهترین و بالاترین مدرک  و ارزشهایی که در جامعه هستند رو کسب کرده باشیم باز نفس ما با خیالی دیگر به سراغ ما می آید و از ما باز طلب چیز دیگری را می کند. و اینگونه ما دایمن مشغول سر و کله زدن و سرکوفت و ملامت زدن و حسرت خوردنیم و به دنبال کسب کردن این ارزشهایی که از ما طلب می شود هستیم.  بیا یید دقیقه ای تمامی ارزش هایی که در زندگی کسب کرده ایم را کنار بگذاریم... مدرک تحصیلیُ ...  نواختن موسیقی ... به زبان بیگانه مصلت بودن... خوش برخورد بودن... ازدواج موفق و و و و و و و و وو آیا وقتی اینها را کنار می گذاریم تر س به سراغ ما نمی آید؟ ما می ترسیم  احساس پوچی می کنیم چون فکر می کنیم شخصیتی که داشتیم  ( از خود ساخته بودیم) دیگر نیست!  ما باید آگاه باشیم که این شخصیتی را که ما سالهاست با آن زندگی می کنیم را نفس ما ساخته و واقعی نیست... فقط یک پندار است یک خیال.   

 شرح ادامه ابیات:

 بچه به مادر می گوید تو به من می آموزی که بایستم و نروم اما اگر آن خیال هم مادری داشته باشد و مادرش هم به او گفته باشد که بایستد و به من حمله کند آن وقت من چه کنم؟

حضرت مولانا در اینجا می خواهند بگویند که ما آن قدر گرفتار پندار نفس هستیم که باور می کنیم این پندار درونی ما  واقعی و حقیقی است. چرا این خیال ها را باور می کنیم؟  چون غرق در خیالیم، غرق در نفس و اسیر و گرفتاریم.

 در آخر می خواهم اشاره کنم به این که حتا اگر اطرافیان ما واقعن هم به ما  بگویند که از ما انتظار شخصیتی را دارند و از ما طلب رسیدن به ارزش ها و چیز هایی را دارند باید بدانیم که آنها نیز اسیر پندار نفس خویش هستند وگرنه هر گز برای ما شخصیتی نمی ساختند و آن را از ما طبب نمی کردند.

پس دست از شخصیت سازی برای خود و دیگران برداریم تا آسوده شویم، تا انقدر در ذهنمان با خود گفتگو نکنیم و دیگر دلیلی هم نخواهیم داشت که خود را ملامت و سرکوفت کنیم. 

جمله    خلقان   سخره   اندیشه اند                (سخره: ذلیل و زیردست)

زین سبب خسته دل و غم پیشه اند