از روش قبه دل گنبد دوار شدم

 

غلغله‌ای می‌شنوم،  روز و شب از قبه دل
از   روش   قبه   دل     گنبد ‌دوار   شدم
گفت مرا چرخ فلک، عاجزم از گردش تو
گفتم  این  نقطه  مرا کرد  که  پرگار شدم

وین خانه عشق است که بی حد و کرانه است

 

این خانه که پیوسته درو، با نگ چغانه است

از خواجه بپرسید که این خانه ، چه خانه است

این صورت بت چیست ؟ اگر خانه کعبه است

وین نور خدا چیست ؟ اگر دیر مغانست

گنجیست درین خانه که درکون نگنجد

این خانه و این خواجه ، همه فعل بهانه است

فی الجمله ، هرآنکس که درین خانه رهی یافت

سلطان زمین است و سلیمان زمانه است

این خواجه چرخست که چون زُهره و ماه است

وین خانه عشق است که بی حد و کرانه است

تو پای به راه در نه و هیچ مپرس...

 

ای مرد رونده مــــرد بـــیچاره مبـاش         از خـویش مشو برون و آواره مباش

در باطن خویش کن سفر چون مردان         اهـــل نظری، تو اهل نظــاره مبـاش

گر مردرهی راه نهــــــان بایـــد رفت         صـد بادیه را به یک زمان باید رفت

گر می خواهی که راهت انجــــام دهد        منزل همــه در درون جـان باید رفت

گر مردرهی میان خـون بــایــــد رفت        از پــای فتــاده ســرنـگون بایـد رفت

تو پـای به راه درنــه و هیـــچ مـپرس        خـود راه بگویدت که چـون باید رفت

عطار

چرا غافل از احوال دل خویشتنم؟؟؟

 

دانکه پس این جهان عالم بی منتهاست

 

در سر خود پیچ لیک هست شما را دو سر

این سر خاک از زمین وان سر پاک از سماست

ای بس سرهای پاک ریخته در پای خاک

تا تو بدانی که سر زان سر دیگر به پاست

آن سر اصلی نهان وان سر فرعی عیان

دانکه پس این جهان عالم بی​منتهاست

 (حضرت مولانا)

من خانه نمی دانم

 

ای کرده تو مهمانم در پیش درآ جانم

 

زان روی که حیرانم من خانه نمی‌دانم

ای گشته ز تو واله هم شهر و هم اهل ده

 

کو خانه نشانم ده من خانه نمی‌دانم

زان کس که شدی جانش زان کس مطلب دانش

 

پیش آ و مرنجانش من خانه نمی‌دانم

وان کز تو بود شورش می دار تو معذورش

 

وز خانه مکن دورش من خانه نمی‌دانم

من  عاشق  و  مشتاقم  من  شهره  آفاقم

 

رحم آر و مکن طاقم من خانه نمی‌دانم

ای مطرب صاحب صف میزن توبه زخم کف

 

بر راه دلم این دف من خانه نمی‌دانم

شمس الحق تبریزم جز با تو نیامیزم

 

می افتم و می خیزم من خانه نمی‌دانم

گر عاشق روی خود سرگشته همی خواهی

 

هر شب دل پر خونم بر خاک درت افتد

 

تا بو که چو روز آید بر وی گذرت افتد

کار دو جهان من جاوید نکو گردد

 

گر بر من سرگردان یک دم نظرت افتد

از دست چو من عاشق دانی که چه برخیزد

 

کاید به سر کویت در خاک درت افتد

گر عاشق روی خود سرگشته همی خواهی

 

حقا که اگر از من سرگشته‌ترت افتد

این است گناه من که ات دوست همی دارم

 

خطی به گناه من درکش اگرت افتد

دانم که بدت افتد زیرا که دلم بردی

 

ور در تو رسد آهم از بد بترت افتد

گر تو همه سیمرغی از آه دلم می‌ترس

 

که اتش ز دلم ناگه در بال و پرت افتد

خون جگرم خوردی وز خویش نپرسیدی

 

آخر چه کنی جانا گر بر جگرت افتد

پا بر سر درویشان از کبر منه یارا

 

در طشت فنا روزی بی تیغ سرت افتد

بیچاره من مسکین در دست تو چون مومم

 

بیچاره تو گر روزی مردی به سرت افتد

هشدار که این ساعت طوطی خط سبزت

 

می‌آید و می‌جوشد تا بر شکرت افتد

گفتی شکری بخشم عطار سبک دل را

 

این بر تو گران آید رایی دگرت افتد

از تن تو کی شود این نفس سگ سیرت برون؟

 

تا درین زندان فانی زندگانی باشدت

 

کنج عزلت گیر تا گنج معانی باشدت

این جهان را ترک کن تا چون گذشتی زین جهان

 

این جهانت گر نباشد آن جهانی باشدت

کام و ناکام این زمان در کام خود درهم شکن

 

تا به کام خویش فردا کامرانی باشدت

روزکی چندی چو مردان صبر کن در رنج و غم

 

تا که بعداز رنج گنج شایگانی باشدت

روی خود را زعفرانی کن به بیداری شب

 

تا به روز حشر روی ارغوانی باشدت

گر به ترک عالم فانی بگویی مردوار

 

عالم باقی و ذوق جاودانی باشدت

صبحدم درهای دولتخانه‌ها بگشاده‌اند

 

عرضه کن گر آن زمان راز نهانی باشدت

تا کی از بی حاصلی ای پیرمرد بچه طبع

 

در هوای نفس مستی و گرانی باشدت

از تن تو کی شود این نفس سگ سیرت برون

 

تا به صورت خانه‌ی تن استخوانی باشدت

گر توانی کشت این سگ را به شمشیر ادب

 

زان پس ار تو دولتی جویی نشانی باشدت

گر بمیری در میان زندگی عطاروار

 

چون درآید مرگ عین زندگانی باشدت

شاه زمینی و زمان

 

جمع تو دیدم پس از این هیچ پریشان نشوم راه تو دیدم پس از این همره ایشان نشوم
ای که تو شاه چمنی سیرکنی صد چو منی چشم و دلم سیر کنی سخره این خوان نشوم
کعبه چو آمد سوی من جانب  کعبه  نروم ماه   من  آمد  به  زمین  قاصد کیوان نشوم
فربه و پرباد توام مست و خوش و شاد توام بنده   و   آزاد  توام   بنده   شیطان   نشوم
شاه زمینی و زمان همچو خرد فاش و نهان پیش توای جان و جهان جمله چراجان نشوم

آنها که طلبکار خدایید...

آنها که طلبکار خدایید خدایید
بیرون ز شما نیست شمایید شمایید

چیزی که نکردید گم از بهر چه جویید
اندر طلب گم نشده بهر چرایید

اسمید و حروفید و کلامید و کتابید
جبریل امینید و رسولان سمایید

در خانه نشینید و مگردید به هر سوی
زیرا که شما خانه و هم خانه خدایید

ذاتید و صفاتید گهی عرش و گهی فرش
در عین بقایید و منزه ز فنایید

خواهید که بینید رخ اندر رخ معشوق
زنگار ز آیینه به صیقل بزدایید

دست از طلب ندارم...

 

دست از طلب ندارم تا کام من برآید

 

یا تن رسد به جانان یا جان ز تن برآید

بگشای تربتم را بعد از وفات و بنگر

 

کز آتش درونم دود از کفن برآید

بنمای رخ که خلقی واله شوند و حیران

 

بگشای لب که فریاد از مرد و زن برآید

جان بر لب است و حسرت در دل که از لبانش

 

نگرفته هیچ کامی جان از بدن برآید

از حسرت دهانش آمد به تنگ جانم

 

خود کام تنگدستان کی زان دهن برآید

گویند ذکر خیرش در خیل عشقبازان

 

هر جا که نام حافظ در انجمن برآید

وادیه طلب

 

هفت شهر عشق را عطار گشت....ما هنوز اندر خم یک کوچه ایم!

 این بار وادیه اول (طلب) رو کمی توضیح دادم.  این توضیح و برداشت شخصی من است. اگر دوستان نظری دارند خواشمندم نظرشون رو بگویند. در  آینده  به امید دوست وادیه های بعدی رو هم توضیح خواهم داد.

 

چون گذشتی هفت وادی،درگه است

وا نیامد در جهان زین راه کس

نیست از فرسنگ آن آگاه کس

چون نیامد باز کس زین راه دور

چون دهندت آگهی ای ناصبور؟

چون شدند آن جایگه گم سر به سر

کی خبر بازت دهد ای بی خبر؟

هست وادی طلب آغاز کار

وادی عشق است از آن پس ، بی کنار

پس سیم وادی است آن معرفت

                                           پس چهارم وادی استغنا صفت   (استغنا=بی نیازی - بی نیاز شدن)

                                         هست پنجم وادی توحید پاک (توحید= خدا را یگانه دانستن)      

پس ششم وادی حیرت صعبناک

هفتمین وادی فقر است و فنا

بعد از این روی و روش نبود تو را

در کشش افتی روش گم گرددت

                                         گر بود یک قطره قلزم گرددت     (قلزم= دریا و یا رود بزرگ)  

 

وادی اول:طلب

ملک اینجا بایدت انداختن

ملک اینجا بایدت درباختن

در میان خونت باید آمدن

وز همه بیرونت باید آمدن

چون نماند هیچ معلومت به دست

دل بباید پاک کردن از هرچه هست

چون دل تو پاک گردد از صفات

تافتن گیرد ز حضرت نور ذات

 

شرط  اول برای پا گذاشتن در این وادیه این  هست که مورد لطف و توجه دوست قرار بگیریم.

بدون خواست او ما هر چه قدر هم تلاش کنیم حتا یک قدم هم پیش نخواهیم برد...باید از خدا بخواهیم که ما را یاری کند.

پس اگر در این وادیه داریم پامی  گذاریم باید بدانیم که این خواسته و لطف دوست نسبت به ما بوده. باید خدا را شکر کنیم. باید دلهایمان را از همه چیز پاک کنیم... از بدی ها...غبارها...کینه ها...خشم ها...آرزوها...حسرت ها  و حتا اندیشه ها و تصوراتی که سالهای سال در ذهنمون داشتیم و داریم. توقع نداشته باشیم که به راحتی و درمدت زمانی کوتاه بتوانیم از این وادیه بگذریم.... تفکراتی که ما در خود پرورانده ایم سال ها ست که با ما هستند پس در طی چند هفته ای نمی توان از آنها رها شد.  باید همواره و در همه لحظه ها خود را پاک کنیم و از یاد دوست غافل نشویم. در زمانی که نفس حیله گر به سراغ ما می اید تا ما را نا امید کند و از ادامه راه بازدارد به دوست پناه ببریم زیرا که تنها او می تواند ما را یاری دهد. 

  وقتی از همه این تفکرات و اندیشهایی که خودمون و یا توسط اطرافیانمون (خانواده...جامعه و غیره) پرورواندیم و باورشان هم کردیم رها بشویم اونوقت همه چیز رو همون طور که هست خواهیم دید.  در آن زمان هست که درون ما خالی از هر صفت... هر اندیشه و هر غباری هست. دل ما  باید همانند آینه ای باشد بدون هیج زنگار و یا خط و غباری تا نور دوست بر دلمان بتابد و عشق و رحمت بی منتهایش شامل حال ما بشود و ما را یاری کند برای ادامه این راه بی پایان...

 

در سرم عشق تو سودایی خوش است

 

در سرم عشق تو سودایی خوش است
در دلم شوقت تمنایی خوش است

ناله و فریاد من هر نیم‌شب
بر در وصلت تقاضایی خوش است

تا نپنداری که بی‌روی خوشت
در همه عالم مرا جایی خوش است

با سگان گشتن مرا هر شب به روز
بر سر کویت تماشایی خوش است

گرچه می‌کاهد غم تو جان من
یاد رویت راحت افزایی خوش است

در دلم بنگر،
که از یاد رخت
بوستان و باغ و صحرایی خوش است

تا عراقی واله‌ی روی تو شد
در میان خلق رسوایی خوش است

در دو چشم من نشین

 

در دو چشم من نشین ای آن که از من منتری تا قمر را وانمایم کز قمر روشنتری
اندرآ در باغ تا ناموس گلشن بشکند ز آنک از صد باغ و گلشن خوشتر و گلشنتری
تا که سرو از شرم قدت قد خود پنهان کند تا زبان اندرکشد سوسن که تو سوسنتری
وقت لطف ای شمع جان مانند مومی نرم و رام وقت ناز از آهن پولاد تو آهنتری
چون فلک سرکش مباش ای نازنین کز ناز او نرم گردی چون زمین گر از فلک توسنتری
زان برون انداخت جوشن حمزه وقت کارزار کز هزاران حصن و جوشن روح را جوشنتری
زان سبب هر خلوتی سوراخ روزن را ببست کز برای روشنی تو خانه را روشنتری

خویش بباید فروخت...

 

واقعه‌ی عشق را نیست نشانی پدید

 

واقعه‌ای مشکل است بسته دری بی کلید

تا تو تویی عاشقی از تو نیاید درست

 

خویش بباید فروخت عشق بباید خرید

پی نبری ذره‌ای زانچه طلب می‌کنی

 

تا نشوی ذره‌وار زانچه تویی ناپدید

واقعه‌ای بایدت تا بتوانی شنید

 

حوصله‌ای بایدت تا بتوانی چشید

تا بنبینی جمال عشق نگیرد کمال

 

تا شنوی حسب حال راست بباید شنید

کار کن ار عاشقی بار کش ار مفلسی

 

زانکه بدین سرسری یار نگردد پدید

سوخته شو تا مگر در تو فتد آتشی

 

کاتش او چون بجست سوخته را بر گزید

درد نگر رنج بین کانچه همی جسته‌ام

 

راست که بنمود روی عمر به پایان رسید

راست که سلطان عشق خیمه برون زد ز جان

 

یار در اندر شکست عقل دم اندر کشید

هر تر و خشکم که بود پاک به یکدم بسوخت

 

پرده ز رخ برگرفت پرده‌ی ما بر درید

ای دل غافل مخسب خیز که معشوق ما

 

در بر آن عاشقان پیش ز ما آرمید

تا دل عطار گشت بلبل بستان درد

 

هر دمش از عشق یار تازه گلی بشکفید

عهد کردیم...

 

عهد کردیم که بی دوست به صحرا نرویم

 

بی تماشاگه رویش به تماشا نرویم

بوستان خانه عیشست و چمن کوی نشاط

 

تا مهیا نبود عیش مهنا نرویم

دیگران با همه کس دست در آغوش کنند

 

ما که بر سفره خاصیم به یغما نرویم

نتوان رفت مگر در نظر یار عزیز

 

ور تحمل نکند زحمت ما تا نرویم

گر به خواری ز در خویش براند ما را

 

به امیدش بنشینیم و به درها نرویم

گر به شمشیر احبا تن ما پاره کنند

 

به تظلم به در خانه اعدا نرویم

پای گو بر سر و بر دیده ما نه چو بساط

 

که اگر نقش بساطت برود ما نرویم

به درشتی و جفا روی مگردان از ما

 

که به کشتن برویم از نظرت یا نرویم

سعدیا شرط وفاداری لیلی آنست

 

که اگر مجنون گویند به سودا نرویم