از آن باده ندانم چون فنایم
از آن بی‌جا نمی‌دانم کجایم

زمانی قعر دریایی درافتم
دمی دیگر چو خورشیدی برآیم

زمانی از من آبستن جهانی
زمانی چون جهان خلقی بزایم

چو طوطی جان شکر خاید به ناگه
شوم سرمست و طوطی را بخایم

به جایی درنگنجیدم به عالم
بجز آن یار بی‌جا را نشایم

منم آن رند مست سخت شیدا
میان جمله رندان‌های هایم

مرا گویی چرا با خود نیایی
تو بنما خود که تا با خود بیایم

مرا سایه هما چندان نوازد
که گویی سایه او شد من همایم

بدیدم حسن را سرمست می گفت
بلایم من بلایم من بلایم

جوابش آمد از هر سو ز صد جان
ترایم من ترایم من ترایم

تو آن نوری که با موسی همی‌گفت
خدایم من خدایم من خدایم

بگفتم شمس تبریزی که ای گفت
شمایم من شمایم من شمایم

 حضرت مولانا

هر چه آن سرخوش کند بویی بود از یار من هر چه  دل  واله  کند  آن  پرتو دلدار من
خاک را وخاکیان رااین همه جوشش زچیست ریخت بروی زمین یک جرعه ازخمارمن
هر که را افسرده دیدی عاشق کار خود است منگر اندر کار خویش و بنگر اندر کارمن
در بهاران گشت ظاهر  جمله  اسرار  زمین چون  بهار من  بیاید  بر دمد  اسرار  من
چون به گلزار زمین خار زمین  پوشیده  شد خارخار من نماند  چون  دمد  گلزار  من
هر کی بیمار خزان شد شربتی خورد از بهار چون  بهار  من  بخندد برجهد  بیمار  من
چیست  این  باد  خزانی  آن  دم   انکار  تو

چیست  آن  باد  بهاری  آن دم  اقرار من

 

حضرت مولانا

حیلت رها کن...


حیلت رها کن عاشقا دیوانه شو دیوانه شو
و اندر دل آتش درآ پروانه شو پروانه شو

هم خویش را بیگانه کن هم خانه را ویرانه کن
وآنگه بیا با عاشقان هم خانه شو هم خانه شو

رو سینه را چون سینه‌ها هفت آب شو از کینه‌ها
وآنگه شراب عشق را پیمانه شو پیمانه شو

باید که جمله جان شوی تا لایق جانان شوی
گر سوی مستان می‌روی مستانه شو مستانه شو

آن گوشوار شاهدان هم صحبت عارض شده
آن گوش و عارض بایدت دردانه شو دردانه شو

چون جان تو شد در هوا ز افسانه شیرین ما
فانی شو و چون عاشقان افسانه شو افسانه شو

تو لیله القبری برو تا لیله القدری شوی
چون قدر مر ارواح را کاشانه شو کاشانه شو

اندیشه‌ات جایی رود وآنگه تو را آن جا کشد
ز اندیشه بگذر چون قضا پیشانه شو پیشانه شو

قفلی بود میل و هوا بنهاده بر دل‌های ما
مفتاح شو مفتاح را دندانه شو دندانه شو

بنواخت نور مصطفی آن استن حنانه را
کمتر ز چوبی نیستی حنانه شو حنانه شو

گوید سلیمان مر تو را بشنو لسان الطیر را
دامی و مرغ از تو رمد رو لانه شو رو لانه شو

گر چهره بنماید صنم پر شو از او چون آینه
ور زلف بگشاید صنم رو شانه شو رو شانه شو

تا کی دوشاخه چون رخی تا کی چو بیذق کم تکی
تا کی چو فرزین کژ روی فرزانه شو فرزانه شو

شکرانه دادی عشق را از تحفه‌ها و مال‌ها
هل مال را خود را بده شکرانه شو شکرانه شو

یک مدتی ارکان بدی یک مدتی حیوان بدی
یک مدتی چون جان شدی جانانه شو جانانه شو

ای ناطقه بر بام و در تا کی روی در خانه پر
نطق زبان را ترک کن بی‌چانه شو بی‌چانه شو

 حضرت مولانا


ما ز خرابات عشق مست الست آمدیم
نام بلی چون بریم چون همه مست آمدیم

پیش ز ما جان ما خورد شراب الست
ما همه زان یک شراب مست الست آمدیم

خاک بد آدم که دوست جرعه بدان خاک ریخت
ما همه زان جرعه‌ی دوست به دست آمدیم

ساقی جام الست چون و سقیهم بگفت
ما ز پی نیستی عاشق هست آمدیم

دوست چهل بامداد در گل ما داشت دست
تا چو گل از دست دوست دست به دست آمدیم

شست درافکند یار بر سر دریای عشق
تا ز پی چل صباح جمله به شست آمدیم

خیز و دلا مست شو از می قدسی از آنک
ما نه بدین تیره جای بهر نشست آمدیم

دوست چو جبار بود هیچ شکستی نداشت
گفت شکست آورید ما به شکست آمدیم

گوهر عطار یافت قدر و بلندی ز عشق
گرچه ز تأثیر جسم جوهر پست آمدیم

بیایید  بیایید  که   گلزار    دمیده‌ست بیایید    بیایید   که  دلدار   رسیده‌ست
بیارید  به  یک  بار همه  جان  و جهان   را به خورشید سپارید که خوش تیغ کشیده‌ست
بر  آن  زشت  بخندید  که  او  ناز  نماید بر آن یار  بگریید  که  از  یار  بریده‌ست
همه شهر   بشورید   چو   آوازه   در افتاد که  دیوانه  دگربار  ز  زنجیر  رهیده‌ست
چه روزست وچه روزست چنین روز قیامت مگر  نامه  اعمال    ز   آفاق    پریده‌ست
بکوبید   دهل‌ها  و   دگر   هیچ   مگویید چه جای دل و عقلست که جان نیز رمیده‌ست