زهی در کوی عشقت

زهی در کوی عشقت مسکن دل چه می‌خواهی ازین خون خوردن دل
چکیده خون دل بر دامن جان گرفته جان پرخون دامن دل
از آن روزی که دل دیوانه‌ی توست به صد جان من شدم در شیون دل
منادی می‌کنند در شهر امروز که خون عاشقان در گردن دل
چو رسوا کرد ما را درد عشقت همی کوشم به رسوا کردن دل
چو عشقت آتشی در جان من زد برآمد دود عشق از روزن دل
زهی خال و زهی روی چو ماهت که دل هم دام جان هم ارزن دل
مکن جانا دل ما را نگه‌دار که آسان است بر تو بردن دل
چو گل اندر هوای روی خوبت به خون درمی‌کشم پیراهن دل
بیا جانا دل عطار کن شاد که نزدیک است وقت رفتن دل

پوشیده چون جان می روی اندر میان جان من
سرو خرامان منی ای رونق بستان من

چون می روی بی‌من مرو ای جان جان بی‌تن مرو
وز چشم من بیرون مشو ای مشعله تابان من

هفت آسمان را بردرم وز هفت دریا بگذرم
چون دلبرانه بنگری در جان سرگردان من

تا آمدی اندر برم شد کفر و ایمان چاکرم
ای دیدن تو دین من وی روی تو ایمان من

بی پا و سر کردی مرا بی‌خواب و خور کردی مرا
در پیش یعقوب اندرآ ای یوسف کنعان من

از لطف تو چون جان شدم وز خویشتن پنهان شدم
ای هست تو پنهان شده در هستی پنهان من

گل جامه در از دست تو وی چشم نرگس مست تو
ای شاخه‌ها آبست تو وی باغ بی‌پایان من

یک لحظه داغم می کشی یک دم به باغم می کشی
پیش چراغم می کشی تا وا شود چشمان من

ای جان پیش از جان‌ها وی کان پیش از کان‌ها
ای آن بیش از آن‌ها ای آن من ای آن من

چون منزل ما خاک نیست گر تن بریزد باک نیست
اندیشه‌ام افلاک نیست ای وصل تو کیوان من

بر یاد روی ماه من باشد فغان و آه من
بر بوی شاهنشاه من هر لحظه‌ای حیران من

ای جان چو ذره در هوا تا شد ز خورشیدت جدا
بی تو چرا باشد چرا ای اصل چارارکان من

ای شه صلاح الدین من ره دان من ره بین من
ای فارغ از تمکین من ای برتر از امکان من

مولانا

تو نه چنانی که منم

تو نه چنانی که منم من نه چنانم که تویی تو نه بر آنی که منم من نه بر آنم که تویی
من همه در حکم توام تو همه در خون منی گر مه و خورشید شوم من کم از آنم که تویی
با همه ای رشک پری چون سوی من برگذری باش چنین تیز مران تا که بدانم که تویی
دوش گذشتی ز درم بوی نبردم ز تو من کرد خبر گوش مرا جان و روانم که تویی
چون همه جان روید و دل همچو گیاه خاک درت جان و دلی را چه محل ای دل و جانم که تویی
ای نظرت ناظر ما ای چو خرد حاضر ما لیک مرا زهره کجا تا به جهانم که تویی
چون تو مرا گوش کشان بردی از آن جا که منم بر سر آن منظره‌ها هم بنشانم که تویی
مستم و تو مست ز من سهو و خطا جست ز من من نرسم لیک بدان هم تو رسانم که تویی
زین همه خاموش کنم صبر و صبر نوش کنم عذر گناهی که کنون گفت زبانم که تویی

 

زهي عشق زهي عشق كه ما راست خدايا
چه نغزست و چه خوبست چه زيباست خدايا
 
از آن آب حياتست كه ما چرخ زنانيم
نه از كف و نه از ناي نه دف‌هاست خدايا
 
يقين گشت كه آن شاه در اين عرس نهانست
كه اسباب شكرريز مهياست خدايا
 
به هر مغز و دماغي كه درافتاد خيالش
چه مغزست و چه نغزست چه بيناست خدايا
 
تن ار كرد فغاني ز غم سود و زياني
ز تست آنك دميدن نه ز سرناست خدايا
 
ني تن را همه سوراخ چنان كرد كف تو
كه شب و روز در اين ناله و غوغاست خدايا
 
ني بيچاره چه داند كه ره پرده چه باشد
دم ناييست كه بيننده و داناست خدايا
 
كه در باغ و گلستان ز كر و فر مستان
چه نورست و چه شورست چه سوداست خدايا
 
ز تيه خوش موسي و ز مايده عيسي
چه لوتست و چه قوتست و چه حلواست خدايا
 
از اين لوت و زين قوت چه مستيم و چه مبهوت
كه از دخل زمين نيست ز بالاست خدايا
 
ز عكس رخ آن يار در اين گلشن و گلزار
به هر سو مه و خورشيد و ثرياست خدايا
 
چو سيليم و چو جوييم همه سوي تو پوييم
كه منزلگه هر سيل به درياست خدايا
 
بسي خوردم سوگند كه خاموش كنم ليك
مگر هر در درياي تو گوياست خدايا
 
خمش اي دل كه تو مستي مبادا به جهاني
نگهش دار ز آفت كه برجاست خدايا
 
ز شمس الحق تبريز دل و جان و دو ديده
سراسيمه و آشفته سوداست خدايا
 

اي يار ما دلدار ما اي عالم اسرار ما
اي يوسف ديدار ما اي رونق بازار ما
 
نك بر دم امسال ما خوش عاشق آمد پار ما
ما مفلسانيم و تويي صد گنج و صد دينار ما
 
ما كاهلانيم و تويي صد حج و صد پيكار ما
ما خفتگانيم و تويي صد دولت بيدار ما
 
ما خستگانيم و تويي صد مرهم بيمار ما
ما بس خرابيم و تويي هم از كرم معمار ما
 
من دوش گفتم عشق را اي خسرو عيار ما
سر درمكش منكر مشو تو برده‌اي دستار ما
 
واپس جوابم داد او ني از توست اين كار ما
چون هرچ گويي وادهد همچون صدا كهسار ما
 
من گفتمش خود ما كهيم و اين صدا گفتار ما
زيرا كه كه را اختياري نبود اي مختار ما
 

من از كجا پند از كجا باده بگردان ساقيا
آن جام جان افزاي را برريز بر جان ساقيا
 
بر دست من نه جام جان اي دستگير عاشقان
دور از لب بيگانگان پيش آر پنهان ساقيا
 
ناني بده نان خواره را آن طامع بيچاره را
آن عاشق نانباره را كنجي بخسبان ساقيا
 
اي جان جان جان جان ما نامديم از بهر نان
برجه گدارويي مكن در بزم سلطان ساقيا
 
اول بگير آن جام مه بر كفه آن پير نه
چون مست گردد پير ده رو سوي مستان ساقيا
 
رو سخت كن اي مرتجا مست از كجا شرم از كجا
ور شرم داري يك قدح بر شرم افشان ساقيا
 
برخيز اي ساقي بيا اي دشمن شرم و حيا
تا بخت ما خندان شود پيش آي خندان ساقيا
 

 تا کی به تمنای وصال تو یگانه
اشکم شود از هر مژه چون سیل روانه
خواهد که سرآید غم هجران تو یا نه
ای تیره غمت را دل عشاق نشانه
جمعی به تو مشغول و تو غایب زمیانه
رفتم به در صومعه عابد و زاهد
دیدم همه را پیش رخت راکع و ساجد
در میکده رهبانم و در صومعه عابد
گه معتکف دیرم و گه ساکن مسجد
یعنی که تو را می طلبم خانه به خانه
روزی که برفتند حریفان پی هر کار
زاهد سوی مسجد شد و من جانب خمار
من یار طلب کردم و او جلوه گه یار
حاجی به ره کعبه و من طالب دیدار
او خانه همی جوید و من صاحب خانه
هر در که زنم صاحب آن خانه تویی تو
هر جا که روم پرتو کاشانه تویی تو
در میکده و دیر که جانانه تویی تو
مقصود من از کعبه و بتخانه تویی تو
مقصود تویی …کعبه و بتخانه بهانه
بلبل به چمن زان گل رخسار نشان دید
پروانه در آتش شد و اسرار عیان دید
عارف صفت روی تو در پیر و جوان دید
یعنی همه جا عکس رخ یار توان دید
دیوانه منم ..من که روم خانه به خانه
عاقل به قوانین خرد راه تو پوید
دیوانه برون از همه آئین تو جوید
تا غنچهء بشکفتهء این باغ که بوید
هر کس به بهانی صفت حمد تو گوید
بلبل به غزل خوانی و قمری به ترانه
بیچاره بهایی که دلش زار غم توست
هر چند که عاصی است ز خیل خدم توست
امید وی از عاطفت دم به دم توست
تقصیر “خیالی” به امید کرم توست
یعنی که گنه را به از این نیست بهانه

ای زده مطرب غمت

ای زده مطرب غمت در دل ما ترانه‌ای در سر و در دماغ جان جسته ز تو فسانه‌ای
چونک خیال خوش دمت از سوی غیب دردمد ز آتش عشق برجهد تا به فلک زبانه‌ای
زهره عشق چون بزد پنجه خود در آب و گل قامت ما چو چنگ شد سینه ما چغانه‌ای
آهوی لنگ چون جهد از کف شیر شرزه‌ای چون برهد ز باز جان قالب چون سمانه‌ای
ای گل و ای بهار جان وی می و ای خمار جان شاه و یگانه او بود کز تو خورد یگانه‌ای
باغ و بهار و بخت بین عالم پردرخت بین وین همگی درخت‌ها رسته شده ز دانه‌ای
از دهش و عطای تو فقر فقیر فخر شد تا که نماند مرگ را بر فقرا دهانه‌ای
لطف و عطا و رحمتت طبل وصال می‌زند گر نکند وصال تو بار دگر بهانه‌ای
روزه مریم مرا خوان مسیحیت نوا تر کنم از فرات تو امشب خشک نانه‌ای
گشته کمان سرمدی سرده تیرهای ما گشته خدنگ احمدی فخر بنی کنانه‌ای
پیش کشیی آن کمان هر کس می‌کند زهی بهر قدوم تیر تو رقعه دل نشانه‌ای
جذبه حق یک رسن تافت ز آه تو و من یوسف جان ز چاه تن رفت به آشیانه‌ای
خامش کن اگر سرت خارش نطق می‌دهد هست برای جعد تو صبر گزیده شانه‌ای