وقت آن شد...

 

وقت آن شد كه كار دريابيم
در شتاب است عمر ، بشتابيم
ديدهْ‌ حرص و آز بردوزيم
پنجۀ زهد و زرق برتابيم
ما گدايان كوي ميكده ايم
نه مقيمان كنج محرابيم
نه ز جور زمانه درخشميم
نه زجفاي سپهر درتابيم
نه اسيران نام و ناموسيم
نه گرفتار ملك و اسبابيم
بنده يكروان و يك رنگيم
دشمن شيخكان قلابيم
گرد كوي مغان همي گرديم
مترصّد كه فرصتي يابيم
با مغان باده مغانه خوريم
تا به كي غصه زمانه خوريم

عبید ذاکانی

سر تسلیم...

 

سر تسلیم نهادیم به حکم و رایت

 

تا چه اندیشه کند رای جهان آرایت

تو به هر جا که فرود آمدی و خیمه زدی

 

کس دیگر نتواند که بگیرد جایت

همچو مستسقی بر چشمه نوشین زلال

 

سیر نتوان شدن از دیدن مهرافزایت

روزگاریست که سودای تو در سر دارم

 

مگرم سر برود تا برود سودایت

قدر آن خاک ندارم که بر او می‌گذری

 

که به هر وقت همی بوسه دهد بر پایت

دوستان عیب کنندم که نبودی هشیار

 

تا فرورفت به گل پای جهان پیمایت

چشم درسر به چه کار آید و جان در تن شخص

 

گر تأمل نکند صورت جان آسایت

دیگری نیست که مهر تو در او شاید بست

 

هم در آیینه توان دید مگر همتایت

روز آنست که مردم ره صحرا گیرند

 

خیز تا سرو بماند خجل از بالایت

دوش در واقعه دیدم که نگارین می‌گفت

 

سعدیا گوش مکن بر سخن اعدایت

عاشق صادق دیدار من آن گه باشی

 

که به دنیا و به عقبی نبود پروایت

طالب آنست که از شیر نگرداند روی

 

یا نباید که به شمشیر بگردد رایت

از تو با مصلحت خویش نمی پردازم...

 

از تو با مصلحت خویش نمی‌پردازم

 

همچو پروانه که می‌سوزم و در پروازم

گر توانی که بجویی دلم امروز بجوی

 

ور نه بسیار بجویی و نیابی بازم

نه چنان معتقدم کم نظری سیر کند

 

یا چنان تشنه که جیحون بنشاند آزم

همچو چنگم سر تسلیم و ارادت در پیش

 

تو به هر ضرب که خواهی بزن و بنوازم

گر به آتش بریم صد ره و بیرون آری

 

زر نابم که همان باشم اگر بگدازم

گر تو آن جور پسندی که به سنگم بزنی

 

از من این جرم نیاید که خلاف آغازم

خدمتی لایقم از دست نیاید چه کنم

 

سر نه چیزیست که در پای عزیزان بازم

من خراباتیم و عاشق و دیوانه و مست

 

بیشتر زین چه حکایت بکند غمازم

ماجرای دل دیوانه بگفتم به طبیب

 

که همه شب در چشمست به فکرت بازم

گفت ازاین نوع شکایت که تو داری سعدی

 

درد عشقست ندانم که چه درمان سازم

ای دل ز جفای یار میندیش...

 

ای دل ز جفای یار مندیش در نه قدم و ز کار مندیش
جوینده‌ی در ز جان نترسد گل می‌طلبی ز خار مندیش
با پنجه‌ی شیر پنجه می‌زن از کام و دهان مار مندیش
مردانه به کوی یار درشو از خنجر هر عیار مندیش
گر نیل وصال یار باید از گفتن ننگ و عار مندیش
چون با تو بود عنایت یار گر خصم بود هزار مندیش
چون یافته‌ای جمال او را از گشتن سنگسار مندیش
منصور تویی بزن اناالحق تسلیم شو و ز دار مندیش
عطار تویی چو ماه و خورشید در تاب زهر غبار مندیش

همچو گویی خویشتن تسلیم کن...

 

ای چو گویی گشته در میدان او

 

تا ابد چون گوی سرگردان او

همچو گویی خویشتن تسلیم کن

 

پس به سر می‌گرد در میدان او

جان اگر زو داری و جانانت اوست

 

تن فرو ده درخم چوگان او

سوز عشقش بس بود در جان تو را

 

دل منه بر وصل و بر هجران او

با وصال و هجر او کاریت نیست

 

اینت بس یعنی که عشقت زان او

این کمالت بس که در وادی عشق

 

خویش را بینی همی حیران او

تو که‌ای در راه عشقش قطره‌ای

 

غرقه در دریای بی پایان او

وانگه از هر سوی می‌پرسی خبر

 

تا کجا دارد کسی دیوان او

تن زن ای عطار و جان پروانه وار

 

برفشان چون در رسد فرمان او

خیز تا ار در میخانه گشادی طلبیم...

 

خيز تا از در ميخانه گشادی طلبيم به ره دوست نشينيم و مرادی طلبيم
زاد راه حرم وصل نداريم مگر به گدايی ز در ميکده زادی طلبيم
اشک آلوده ما گر چه روان است ولی به رسالت سوی او پاک نهادی طلبيم
لذت داغ غمت بر دل ما باد حرام اگر از جور غم عشق تو دادی طلبيم
نقطه خال تو بر لوح بصر نتوان زد مگر از مردمک ديده مدادی طلبيم
عشوه‌ای از لب شيرين تو دل خواست به جان به شکرخنده لبت گفت مزادی طلبيم
تا بود نسخه عطری دل سودازده را از خط غاليه سای تو سوادی طلبيم
چون غمت را نتوان يافت مگر در دل شاد ما به اميد غمت خاطر شادی طلبيم
بر در مدرسه تا چند نشينی حافظ خيز تا از در ميخانه گشادی طلبيم