سر تسلیم...
|
سر تسلیم نهادیم به حکم و رایت |
|
تا چه اندیشه کند رای جهان آرایت |
|
تو به هر جا که فرود آمدی و خیمه زدی |
|
کس دیگر نتواند که بگیرد جایت |
|
همچو مستسقی بر چشمه نوشین زلال |
|
سیر نتوان شدن از دیدن مهرافزایت |
|
روزگاریست که سودای تو در سر دارم |
|
مگرم سر برود تا برود سودایت |
|
قدر آن خاک ندارم که بر او میگذری |
|
که به هر وقت همی بوسه دهد بر پایت |
|
دوستان عیب کنندم که نبودی هشیار |
|
تا فرورفت به گل پای جهان پیمایت |
|
چشم درسر به چه کار آید و جان در تن شخص |
|
گر تأمل نکند صورت جان آسایت |
|
دیگری نیست که مهر تو در او شاید بست |
|
هم در آیینه توان دید مگر همتایت |
|
روز آنست که مردم ره صحرا گیرند |
|
خیز تا سرو بماند خجل از بالایت |
|
دوش در واقعه دیدم که نگارین میگفت |
|
سعدیا گوش مکن بر سخن اعدایت |
|
عاشق صادق دیدار من آن گه باشی |
|
که به دنیا و به عقبی نبود پروایت |
|
طالب آنست که از شیر نگرداند روی |
|
یا نباید که به شمشیر بگردد رایت |