همچو گویی خویشتن تسلیم کن...
|
ای چو گویی گشته در میدان او |
|
تا ابد چون گوی سرگردان او |
|
همچو گویی خویشتن تسلیم کن |
|
پس به سر میگرد در میدان او |
|
جان اگر زو داری و جانانت اوست |
|
تن فرو ده درخم چوگان او |
|
سوز عشقش بس بود در جان تو را |
|
دل منه بر وصل و بر هجران او |
|
با وصال و هجر او کاریت نیست |
|
اینت بس یعنی که عشقت زان او |
|
این کمالت بس که در وادی عشق |
|
خویش را بینی همی حیران او |
|
تو کهای در راه عشقش قطرهای |
|
غرقه در دریای بی پایان او |
|
وانگه از هر سوی میپرسی خبر |
|
تا کجا دارد کسی دیوان او |
|
تن زن ای عطار و جان پروانه وار |
|
برفشان چون در رسد فرمان او |
+ نوشته شده در ساعت توسط دوست
|