سعدی: از تو با مصلحت خویش نمی پردازم...
|
از تو با مصلحت خویش نمیپردازم |
|
همچو پروانه که میسوزم و در پروازم |
|
گر توانی که بجویی دلم امروز بجوی |
|
ور نه بسیار بجویی و نیابی بازم |
|
نه چنان معتقدم کم نظری سیر کند |
|
یا چنان تشنه که جیحون بنشاند آزم |
|
همچو چنگم سر تسلیم و ارادت در پیش |
|
تو به هر ضرب که خواهی بزن و بنوازم |
|
گر به آتش بریم صد ره و بیرون آری |
|
زر نابم که همان باشم اگر بگدازم |
|
گر تو آن جور پسندی که به سنگم بزنی |
|
از من این جرم نیاید که خلاف آغازم |
|
خدمتی لایقم از دست نیاید چه کنم |
|
سر نه چیزیست که در پای عزیزان بازم |
|
من خراباتیم و عاشق و دیوانه و مست |
|
بیشتر زین چه حکایت بکند غمازم |
|
ماجرای دل دیوانه بگفتم به طبیب |
|
که همه شب در چشمست به فکرت بازم |
|
گفت از این نوع شکایت که تو داری سعدی |
|
درد عشقست ندانم که چه درمان سا زی |
+ نوشته شده در ساعت توسط دوست
|