حافظ: چون مصلحت اندیشی دور است ز درویشی...
|
این خرقه که من دارم در رهن شراب اولی |
|
وین دفتر بیمعنی غرق می ناب اولی |
|
چون عمر تبه کردم چندان که نگه کردم |
|
در کنج خراباتی افتاده خراب اولی |
|
چون مصلحت اندیشی دوراست زدرویشی |
|
هم سینه پر از آتش هم دیده پرآب اولی |
|
من حالت زاهد را با خلق نخواهم گفت |
|
این قصه اگر گویم با چنگ و رباب اولی |
|
تا بی سر و پا باشد اوضاع فلک زین دست |
|
در سر هوس ساقی در دست شراب اولی |
|
از همچو تو دلداری دل برنکنم آری |
|
چون تاب کشم باری زان زلف به تاب اولی |
|
چون پیر شدی حافظ از میکده بیرون آی |
|
رندی و هوسناکی در عهد شباب اولی |
+ نوشته شده در ساعت توسط دوست
|